|
ترانه های بی صدا آن سوی دلتنگیها خداییست که داشتنش پایان تمام دلتنگیهاست
| ||
|
کاش زمان به عقب برمیگشت....بی خود نیست که میگن زمان طلاست.... اگه انسان ها میتونستن زمانو به عقب برگردونن و عقل الانشون رو داشتن قطعا شرایط چه از لحاظ اقتصادی سیاسی احساسی مذهبی اجتماعی با اوضاع حالشون فرق داشت ، قطعا تصمیم هایی که میگرفتن بهترین تصمیم با توجه به شرایط بوده ...شاید کلمه قطعا درست نباشه بهتره بگم به احتمال خیلی زیاد بهترین تصمیم ها گرفته میشد و پیشمونی کمتر بود.... دیروز داشتم فکر میکردم تو این چندسال اخر میتونستم چکار کنم که نکردم قطعا خیلی کارها و برنامه بود اما نشد حالا به هر دلیلی....... خیلی از کارهایی که دلم خواست انجام بدم اما نشد گذشت زمان هم منو نسبت به اون برنامه بی میل کرد... یا خیلی از کارهایی که تو یه قدمی انجامش بودم اما شرایط مانع شد..... یا حتی خیلی از کارهایی که دیگران مانعش شدن.... اگه زمان دستم بود و میتونستم کنترلش کنم و به عقب برگردونمش ....!!!!!!! نه نمیشه بگم چکار میکردم چکار نمیکردم چون اونقدر زیاد هست که نمیشه تو چند صفحه نوشت فایده هم نداره وقتی نمیشه زمان و به عقب برگردوند و عقل الانو داشت .چه سود. ادمی تا لحطه مردن همیشه زمان داره...یعنی کلی زمان از دست رفته و حتی کنارش باید بگیم حسرت، حسرت زمان از دسته رفته برای کارهای انجام داده یا نداده درست مثل کسی که سی سالش شده ولی حتی تصور 30 سالگی تو ذهنش نمیگنجه ..یعنی تصور اینکه زمان اونو به سن سی سالگی سوق داده براش قابل هضم نیست چون وجودش هنوز همون دختر 20 ساله هست....شاید به قول بعضی ها سن فقط یه عدد یعنی یه عددی که عمر طی شده رو نمایش میده ....یا حتی خودم که از اولین روزکاری چندسالی هست میگذره و هنوز باورم نمیشه ..یه وقتای که واسه کار میرم اون ساختمون یاد روزای اول کاریم میفتم فقط تنها حرفی که تو ذهنم و حتی گاهی به زبون میارم با خودم اینکه ...یعنی 7 سال گذشت.......... اما در برابر زمان های از دست رفته برای کارهای انجام داده و نداده ...یه وقتایی زمان بود و مسئولیت کار ، طوری که از 8 صبح تا 7 الی 8 شب باید مشغول کار میبودی مخصوصا دو ماه اخر سال ... درسته این جا بحث مسئولیت بود و کار....طوری که حتی استرش کارهای عقب افتاه هم داشتی و حتی استرس کمبود تایم برای انجام کار......جوری بود که زمین و زمان ار دستت دررفته بود.... و اخرش به تایم کاری که میرسیدی میدیدی هنو خیلی از کارها مونده و انجامش ندادی و وقت کم اوردی اما بازم خیالی نبودچون میدونستی بعدا انجامش میدی و خیلی تو اولیت واسه اون روز نبودن اما دیر یا زود باید انجام میدادی چون هر چی ازش زمان میگذشت کار بیشتر میشد و روی هم تلمبار میشد و خلاصه تمام روزهای ماه اینطور گذشت و اخرش که به نقطه امن رسیدی و سر از لاک کار بیرون اوردی دیدی ای وای چه فرصت هایی رو از دست دادی چه احساسی چه خانوادگی چه اجتماعی چه اقتصادی............بخاطر چی بخاطر مسئولیت در برابر کار از خیلی چیزا غافل شدی خانواده اجتماع برنامه های شخصی. و حتی مهم تر از همه چی خودت ..خودی که تبدیل شده بودی به یه موتور یا بهتر بگم به تراکتور.
دارم به این فکر میکنم این هفت سال که گذشت کلی کار بود که میتونستم انجام بدم ولی ندادم چون عقل الانو نداشتم..پس اینجا بهتره نقطه پایانو بزارم و بنویسم تمام چون زمان برنمیگرده و من نمیتونم برای زمان از دست رفتم کاری بکنم..اب ریخته شده رو نمیشه جمع کرد زمانم نمیشه برگردوند... اما میشه فرصت داد تغییر کرد و برنامه ریزی کرد و مهمتر ثبات و ماندگاری داشت....کاش اینبار بشه و همه چی باهم هماهنگ پیش بره. بعدا مینویسم..... نمیدونم چیشد تصمیم گرفتم اینجا بنویسم خیلی وقته ننوشتم حتی سراغ دفترمم نرفتم....اما .چیزی که میدونم تو وجودم تغییر کرده و خیلی زمان ازش گذشته رو چجوری بدست بیارم تا دوباره بشم ادم قبلی یا یه نسخه هرچند ضعیف از اون ادم و اون شخصیت.
بعدا خواهم نوشت
[ پنجشنبه نهم اردیبهشت ۱۴۰۰ ] [ 11:14 ] [ بنده ی خدا ]
|
||
| [ طراحی : وبلاگ اسکین ] [ Weblog Themes By : weblog skin ] | ||