ترانه های بی صدا
آن سوی دلتنگیها خداییست که داشتنش پایان تمام دلتنگیهاست
قالب وبلاگ
لینک دوستان
لینک های مفید

 

 

 

گاهی حجم دلتنگی هایم آنقدر زیاد می شود
که دنیا با تمام وسعتش برایم تنگ می شود . . . !
دلــــتـــنــگـــــم​ . . . !
دلتنگ کسی که گردش روزگارش به من
که رسید از حرکت ایستاد . . . !
دلتنگ کسی که دلتنگی هایم را ندید
دلتنگ خودم . . .
خودی که مدتهاست گم کرده ام
کجایی …

 

 


موضوعات مرتبط: مصالح اجتماعی، اخلاق اقتصادی، شناخت
برچسب‌ها: خود شناسی
[ سه شنبه چهارم آذر ۱۳۹۹ ] [ 9:58 ] [ بنده ی خدا ]

 

 

 

دلتنگم و با هیچکس میل سخن نیست  کس در همه افاق به تنهایی من نیست

 



  خدایایا مادرمو ببخش و بیامرز...

 

 


موضوعات مرتبط: خانواده، واجبات، پندهای ضروری، اخلاق اقتصادی، شناخت
برچسب‌ها: مادرم امید زندگی
[ دوشنبه نوزدهم آبان ۱۳۹۹ ] [ 16:13 ] [ بنده ی خدا ]

 

 

مردم اغلب بی انصاف، بی منطق و خود محورند، ولی آنان را ببخش .
اگر مهربان باشی تو را به داشتن انگیزه های پنهان متهم می کنند، ولی مهربان باش .
اگر موفق باشی دوستان دروغین ودشمنان حقیقی خواهی یافت، ولی موفق باش.
اگر شریف ودرستکار باشی فریبت می دهند، ولی شریف و درستکار باش .
آنچه را در طول سالیان سال بنا نهاده ای شاید یک شبه ویران کنند، ولی سازنده باش .
اگر به شادمانی و آرامش دست یابی حسادت می کنند، ولی شادمان باش .
نیکی های درونت را فراموش می کنند،ولی نیکوکار باش .
بهترین های خود را به دنیا ببخش حتی اگر هیچ گاه کافی نباشد،
 
ودر نهایت می بینی هر آنچه هست همواره میان "تو و خداوند” است نه میان تو و مردم .

 

 

امام على عليه السلام:

با مهربانى به ديگران است كه رحمت [خدا] فرود مى آيد. 

 


موضوعات مرتبط: مصالح اجتماعی، اخلاق اقتصادی
برچسب‌ها: مهربونی
[ پنجشنبه یکم اسفند ۱۳۹۸ ] [ 10:25 ] [ بنده ی خدا ]

 

در ظلمت این مسیر غوغا کردی
‏بی پرده بهار را هویدا کردی

‏همراه مدافعان دشت گل سرخ
‏امنیّت باغ را مهیا کردی

 

اللهم صل علی محمد و ال محمد 

 

 


موضوعات مرتبط: مصالح اجتماعی، دوستی، اخلاق اقتصادی
برچسب‌ها: مردانگی
[ جمعه سیزدهم دی ۱۳۹۸ ] [ 16:54 ] [ بنده ی خدا ]

 

 

خدایا مرا ببخش
به خاطر تمام لحظه هایی که تو با من بودی و من فکر می کردم تنها هستم
به خاطر تمام ثانیه هایی که منتظرم می ماندی و من نمی آمدم ؛ مرا ببخش
به خاطر تمام روزهایی که تو برای من بهترین ها را خواستی و من برای رسیدن به بدترین ها ناامیدت کردم
به خاطر تمام درهایی که کوبیدم و هیچ کدام در خانه ی تو نبود ؛ مرا ببخش
به خاطر تمام لحظه هایی که ماهی قلب من خلاف جریان مسیر تو حرکت می کرد و پرنده ی روح من پرواز نمی کرد و در آسمان رسیدن به تو گم نمی شد
مرا ببخش ؛ به خاطر تمام گله هایم مرا ببخش

 

 

 رسول اكرم صلى الله عليه و آله :
 مَن أَطاعَ اللّه  عَزَّوَجَلَّ فَقَد ذَكَرَ اللّه  وَإِن قَلَّت صَلاتُهُ وَصيامُهُ وَتِلاوَتُهُ لِلقُرآنِ؛


هر كس خداى عزوجل را اطاعت كند خدا را ياد كرده است، هر چند نماز خواندن و روزه گرفتن و قرآن خواندنش اندك باشد.

 


موضوعات مرتبط: رابطه با پروردگار، شناخت خدا، دعا، جملات امید . تلاش . مثبت  . ارام، اخلاق اقتصادی
برچسب‌ها: ترک گناه, شکرگذاری, یادخدا, خودشناسی
[ یکشنبه دوازدهم آبان ۱۳۹۸ ] [ 14:1 ] [ بنده ی خدا ]

 

 

خوشا آنان که با حق آشنایند
مطیع محض فرمان خدایند
چو ابراهیم اسماعیل خود را
فدای امر الله می نمایند
عید سعید قربان ، جشن تقرب عاشقان حق مبارک

 

 

اللهم صل علی محمد و آل محمد

 

 


موضوعات مرتبط: مناسبت ها، اخلاق اقتصادی، شناخت
برچسب‌ها: عید قربان
[ دوشنبه بیست و یکم مرداد ۱۳۹۸ ] [ 16:18 ] [ بنده ی خدا ]

 

نادة بن أ بى اميّه كه يكى از دوستان حضرت امام حسن مجتبى عليه السلام است حكايت كند:
هنگامى كه حضرت را مسموم كرده بودند، در آخرين لحظات عمر شريفش ، به حضور ايشان شرفياب شدم ، ديدم جلوى آن حضرت طشتى نهاده بودند، كنار بستر آن حضرت نشستم ؛ پس از لحظه اى ديدم كه خون به همراه پاره هاى جگر استفراغ مى نمايد،
أ فسوس خوردم و با حالت غم و اندوه گفتم : چرا خودتان را معالجه و درمان نمى كنيد؟!
حضرت به سختى لب به سخن گشود و فرمود: اى بنده خدا! مگر مى شود مرگ را معالجه كرد؟!
گفتم : ((انّا للّه وانّا اليه راجعون ))؛ همه ما از سوى خدا آمده و به سوى او باز خواهيم گشت .
فرمود: به خدا سوگند! رسول خدا صلى الله عليه و آله با ما عهد بست كه دوازده نفر مسئوليّت إمامت و ولايت امّت را به دوش خواهند گرفت كه همگى از فرزندان امام علىّ و فاطمه زهراء عليهما السلام مى باشند؛ و هر يك به وسيله زهر مسموم و يا به وسيله شمشير كشته خواهند شد.
عرضه داشتم : ياابن رسول اللّه ! چنانچه ممكن باشد مرا موعظه و نصيحتى بفرما كه برايم سودمند باشد؟
امام مجتبى عليهما السلام فرمود: مهيّا باش براى سفرى كه در پيش دارى و زاد و توشه مورد نيازت را فراهم ساز.
آگاه باش ! تو دنيا را مى طلبى ولى غافلى از اين كه مرگ هر لحظه به دنبال تو است .
توجّه داشته باش ! تو بيش از سهميّه و قوت خود از دنيا بهره اى نمى برى ؛ و هر چه زحمت بكشى براى ديگران ذخيره خواهى كرد.
آگاه باش ! آنچه از دنيا به دست مى آورى ، اگر حلال باشد بايد محاسبه شود، واگر حرام باشد عقاب و عذاب دارد، و چنانچه از راه مشكوك و شبهه ناك باشد مؤ اخذه مى گردى .
پس سعى كن دنيا را همچون مردارى بدانى كه فقط به مقدار نياز و ضرورت از آن بهره گيرى ... .
و براى امور دنيويت طورى برنامه ريزى كن كه گوئى يك زندگى جاويد و هميشگى دارى ؛ و براى آخرت خويش به گونه اى باش مثل آن كه همين فردا خواهى مرد و از دنيا خواهى رفت .
و بدان كه عزّت و سعادت هر فردى در گرو پيروى از دستورات خدا و معصيت نكردن است .
پس از آن ؛ نَفَسِ حضرت ، قطع و چهره مباركش به گونه اى زرد شد كه تمام حاضران وحشت زده شدند و گريستند. 

 

 

 


1- بحارالا نوار ج : 44، ص 139، ح 6.


منبع: چهل داستان وچهل حدیث از امام حسن مجتبی علیه السلام ، حجت السلام والمسلمین عبدالله صالحی

 

 فاصله میان حقّ و باطل

«بَینَ الْحَقِّ وَ الْباطِلِ أَرْبَعُ أَصابِعَ، ما رَأَیتَ بِعَینَیكَ فَهُوَ الْحَقُّ وَ قَدْ تَسْمَعُ بِأُذُنَیكَ باطِلاً كَثیرًا.»

 

بین حقّ و باطل به اندازه چهار انگشت فاصله است، آنچه با چشمت بینى حقّ است و چه بسا با گوش خود سخن باطل بسیارى را بشنوى.

 

 


موضوعات مرتبط: مناسبت ها، پندهای ضروری، اخلاق اقتصادی، شناخت، مفاسد اجتماعی
برچسب‌ها: شهادت حضرت امام حسن مجتبی, ع
[ چهارشنبه بیست و پنجم مهر ۱۳۹۷ ] [ 9:6 ] [ بنده ی خدا ]
 

 

إِلَهِي عَظُمَ الْبَلاءُ وَ بَرِحَ الْخَفَاءُ وَ انْكَشَفَ الْغِطَاءُ وَ انْقَطَعَ الرَّجَاءُ

وَ ضَاقَتِ الْأَرْضُ وَ مُنِعَتِ السَّمَاءُ وَ أَنْتَ الْمُسْتَعَانُ وَ إِلَيْكَ الْمُشْتَكَى

وَ عَلَيْكَ الْمُعَوَّلُ فِي الشِّدَّةِ وَ الرَّخَاءِ اللَّهُمَّ صَلِّ عَلَى مُحَمَّدٍ وَ آلِ

مُحَمَّدٍ أُولِي الْأَمْرِ الَّذِينَ فَرَضْتَ عَلَيْنَا طَاعَتَهُمْ وَ عَرَّفْتَنَا بِذَلِكَ مَنْزِلَتَهُمْ

فَفَرِّجْ عَنَّا بِحَقِّهِمْ فَرَجاً عَاجِلاً قَرِيباً كَلَمْحِ الْبَصَرِ أَوْ هُوَ أَقْرَبُ يَا مُحَمَّدُ

يَا عَلِيُّ يَا عَلِيُّ يَا مُحَمَّدُ اكْفِيَانِي فَإِنَّكُمَا كَافِيَانِ وَ انْصُرَانِي فَإِنَّكُمَا

نَاصِرَانِ يَا مَوْلانَا يَا صَاحِبَ الزَّمَانِ الْغَوْثَ الْغَوْثَ الْغَوْثَ أَدْرِكْنِي أَدْرِكْنِي

أَدْرِكْنِي السَّاعَةَ السَّاعَةَ السَّاعَةَ الْعَجَلَ الْعَجَلَ الْعَجَلَ يَا أَرْحَمَ الرَّاحِمِينَ

بِحَقِّ مُحَمَّدٍ وَ آلِهِ الطَّاهِرِينَ

 

 

 امام محمد باقر (ع) فرمودند : 

ایام ا... سه روز است ، یکی روز ظهور حضرت قائم (عج) و دیگری روز رجعت

و سومی روز قیامت است. 

 


موضوعات مرتبط: معاد، مصالح اجتماعی، مناسبت ها، اخلاق اقتصادی، شناخت
برچسب‌ها: عید باستانی مبارک باد
[ دوشنبه بیست و هشتم اسفند ۱۳۹۶ ] [ 10:56 ] [ بنده ی خدا ]
 

 

زندگی کن به شیوه ی خودت 

با قوانین خودت 

با باورها و ایمان قلبی خودت 

مردم دلشان میخواهد موضوعی برای گفتگو داشته باشند ، 

برایشان فرقی نمی کند چگونه هستی ! 

هر جور که باشی ، حرفی برای گفتن دارند …! 

پس خودت باش …

 

الإمام عليّ عليه السلام 

صُحْبـَةُ الأَخـيارِ تَـكْسِبُ الْخـَيْرَ، كَالرّيحِ اِذا مَرَّتْ بِالطَّيِبِ حَمَلَتْ طيبا.

امام عـلى عليه السلام فرمود: همنشينى با نيكان، نيكى مى آورد، مثل بـاد كه وقتى

به بـوى خـوش (وخوشبو) گذر مى كند، با خود بوى خوش مى آورد.

 

 

 


موضوعات مرتبط: مصالح اجتماعی، جملات امید . تلاش . مثبت  . ارام، اخلاق اقتصادی، شناخت
برچسب‌ها: آغاز
[ یکشنبه سیزدهم اسفند ۱۳۹۶ ] [ 9:56 ] [ بنده ی خدا ]

 

 

مردي كه ديگر تحمل مشاجرات با همسر خود را نداشت، از استادي تقاضاي

كمك كرد.

 

به استاد گفت: «به محض اينكه يكي از ما شروع به صحبت مي‌كند، ديگري

حرف او را قطع مي‌كند. بحث آغاز مي‌شود و باز هم كار ما به مشاجره

مي‌كشد. بعد هم هر دو بدخلق مي‌شويم. در حالي كه يكديگر را بسيار

دوست داريم، اما نمي‌توانيم به اين وضعيت ادامه دهيم. ديگر نمي‌دانم كه

چه بايد بكنم.»

 

استاد گفت: «بايد گوش كردن به سخنان همسرت را ياد بگيري. وقتي اين

اصل را رعايت كردي، دوباره نزد من بيا.»

 

مرد سه ماه بعد نزد استاد آمد و گفت كه ياد گرفته است به تمام سخنان

همسرش گوش دهد. استاد لبخندي زد و گفت: «بسيار خوب. اگر مي‌خواهي

زندگي زناشويي موفقي داشته باشي بايد ياد بگيري به تمام حرف‌هايي كه

نمي‌زند هم گوش كني.»

 

 

پیامبر خدا صلى‏ الله ‏علیه و ‏آله و سلّم :

هركه به یك آیه از كتاب خدا گوش دهد ، برایش ثوابى دو چندان نوشته شود و هر كه

یك آیه از كتاب خدا تلاوت كند ، روز قیامت آن آیه نورى براى او باشد . 

 

 

 

 


موضوعات مرتبط: مصالح اجتماعی، پندهای ضروری، اخلاق اقتصادی، شناخت
برچسب‌ها: گوش دادن
[ یکشنبه بیست و سوم مهر ۱۳۹۶ ] [ 9:31 ] [ بنده ی خدا ]
 

 

مردی که دعا می کرد ...

 

نقل شده است که حضرت موسی (ع) از برای حاجتی ، روزی بیرون رفته بود .

عبورش به شخصی افتاد که دست خود را بلند نموده به درگاه خداوند گریان

و نالان بود . حضرت موسی (ع) چون از کار خود مراجعت نمود آن شخص را دید

که هنوز بدان حال زاری می کرد .

حضرت موسی (ع) عرض کرد 

" خدایا این بنده ی توست . دعا و تضرع به سویت می نماید  . اجابت دعایش

فرمای . "وحی به موسی (ع) رسید که :

" اگر هر دو دست را بلند کند تا که به آسمان رسد و گریه اهل زمین نماید

تا که نفسش قطع شود و به اندازه اهل زمین دعا نماید رحم به او ننمایم و

دعایش را به اجابت نرسانم . "

حضرت موسی (ع) درصدد سوال از خداوند برآمده که

" چه سبب دارد که دعایش مستجاب نشود ؟"

پروردگار فرمود که :

" ای موسی ، این کس در ظلم مصر و در خانه اش چیز حرام و شکمش مملو

از حرام است . "

 

 

 

 رسول اكرم صلی الله علیه و آله و سلم : طَلَبُ الْحَلَالِ فَرِيضَةٌ عَلَى كُلِّ مُسْلِمٍ وَ مُسْلِمَةٍ.


كسب درآمد حلال، بر هر مسلمانى واجب است.

 

 

 


موضوعات مرتبط: اطعام و رزق و روزی، واجبات، مصالح اجتماعی، نفس، پندهای ضروری، اخلاق اقتصادی، شناخت
برچسب‌ها: اطعام
[ شنبه نوزدهم فروردین ۱۳۹۶ ] [ 9:40 ] [ بنده ی خدا ]
 
 

شرایط خوش اخلاقی از زبان استاد حسین انصاریان:

 براي اين كه شخص خوش اخلاق باشيد، موارد زير را رعايت كنيد:

1- كمتر راجع به مشكلات گذشته تان فكر كنيد، 

2- كم توقع باشيد،

3-  در هر پيشامد بدي احتمال اين كه خير دنيا يا آخرت شما در آن باشد را فراموش نكنيد،

4- به خدا توكل داشته باشيد،

5-  در كارها خيلي خود را خسته نكنيد،

6-  از خواب و خوراك به اندازه كافي استفاده كنيد

7- ورزش كنيد، حتي اگر نيم ساعت در روز به صورت نرمش باشد

8- برنامه اي براي تفريح تنظيم كنيد (سعي كنيد تفريحتان در فضاي سبز باشد)

9- به هيچ وجه در ذهن خود مشكلات كوچك را بزرگ كنيد،

10- عطر استفاده كنيد و از غذاهاي خوش بو بيشتر استفاده نماييد.

 

 

پيامبر صلى الله عليه و آله  : اَوَّلُ ما يوضَعُ فى ميزانِ العَبدِ يَومَ القيامَةِ حُسنُ خُلقِهِ؛

نخستين چيزى كه روز قيامت در ترازوى اعمال بنده گذاشته مى ‏شود، اخلاق خوب اوست.

 

 

 


موضوعات مرتبط: اخلاق و آثارش، اهمیت دوستی و همنشینی، معاد، مصالح اجتماعی، پندهای ضروری، اخلاق اقتصادی، شناخت
برچسب‌ها: اخلاق نیک
[ چهارشنبه بیستم بهمن ۱۳۹۵ ] [ 8:33 ] [ بنده ی خدا ]
 

 

لاک پشت و مرغابیان

در بركه اي دو مرغابي و يك لاك پشت ساكن بودند وبا يكديگر بسيار دوست

بودند وتمام طول روز را با هم سپري مي كردند وهمديگر را بسيار دوست

ميداشتند.

اما بركه رفته رقته خشك شد،طوري كه زندگي براي ساكنانش بسيار سخت

شد.مرغابي ها وقتي اين وضع را ديدند،پيش لاك پشت آمدندوبه او گفتند:«

دوست عزيز،ما براي خداحافظي آمديم،هر چند كه دوري از تو براي ما سخت و

ناراحت كننده است  اما  چاره ديگري نداريم و بايد اينجا راترك كنيم و به بركه

ديگري برويم.»

لاك پشت وقتي سخنان مرغابي را شنيد،شروع به گريه كردن كرد و گفت:

«اي دوستان خوب من،خشك شدن آب اين بركه براي من پرضررتر است و

من هم ديگر نمي توانم در اينجا زندگي كنم. كاش مي شد كه فكري بكنيم

ومرا نيز با خود ببريد.»

مرغابي ها هم گفتند:«اتفاقاٌ دوري از تو براي ما بسيار رنج آوراست وما اگر

به جاي خوش آب وهوايي برويم،بدون تو نمي توانيم از نعمت هاي آن مكان

لذت ببريم.»

پس مرغابي ها فكرشان را روي هم گذاشتند و به دنبال راه چاره گشتند. 

بالاخره راه حلي يافتندو به سراغ لاك پشت آمدند تا راه حل را با او در ميان

بگذارند.رو بهلاك پشت كرده و به او گفتند:

«اگر مي خواهي كه تو را با خود ببريم، بايد به حرف ما گوش كني» 

لاك پشت قبول كرد و به او گفتند:«وقتي تو را برداشتيم و در آسمان پرواز

كرديم،اگر مردم ما را ديدندو چيزي گفتند، پاسخ آنها را ندهي.»

مرغابي ها رفتند و با خود چوبي آوردندو لاك پشت ميانه ي چوب را محكم

به دهانش گرفت و مرغابي ها هر كدام يك طرف چوب را برداشتند و پرواز

كردند.در راه چون مردم آنها را ديدند،تعجب كردند و از هر طرف صداي آنها بلند

شد كه :«ببينيد لاك پشت پرواز مي كند»

لاك پشت مدتي ساكت ماند،ولي طاقت نياورد و گفت:«كور شود هركس كه

توان ديدن ندارد.» 

ودر آن حال كه دهان خود راباز كرد از آسمان به زمين افتاد و مرد.

 

 

 

امام باقر عليه السلام: فى قَوْلِهِ «قُولُوا لِلنّاسِ حُسْنا» قال: قُولوا لِلنّاسِ أحْسَنَ مَا

تُحبّونَ أنْيُقالَ لَكُمْ، فَاِنَّ اللّه َ عزَّوَجلَّ يُبْغِضُ اللَّعّانَ السَّبّابَ الطَّعّانَ عَلىَ الْمُؤمِنين،

اَلفاحِشَالْمُتَفَّحِشَ السّائَلَ الْمُلْحِفَ، وَ يُحِبُّ الحَيّى الْحَليمَ اَ لْعفيفَ الْمُتعَفِّـفَ؛

 

درباره اين گفته خداوند كه «با مردم به زبان خوش سخن بگوييد» فرمود: بهترين

سخنى كه دوست داريد مردم به شما بگويند، به آنها بگوييد، چرا كه خداوند،لعنت كننده،

دشنام دهند، زخم زبان زن بر مؤمنان، زشت گفتار، بدزبان و گداى سمج رادشمن

مى دارد و با حيا و بردبار و عفيفِ پارسا را دوست دارد.

 

 

 

 


موضوعات مرتبط: زبان و سخن، معاد، مصالح اجتماعی، پندهای ضروری، اخلاق اقتصادی
برچسب‌ها: زبان نرم
[ سه شنبه نوزدهم بهمن ۱۳۹۵ ] [ 8:17 ] [ بنده ی خدا ]
 

 

مردی که دعا می کرد ...

 

نقل شده است که حضرت موسی (ع) از برای حاجتی ، روزی بیرون رفته بود .

عبورش به شخصی افتاد که دست خود را بلند نموده به درگاه خداوند گریان

و نالان بود . حضرت موسی (ع) چون از کار خود مراجعت نمود آن شخص را دید

که هنوز بدان حال زاری می کرد .

حضرت موسی (ع) عرض کرد 

" خدایا این بنده ی توست . دعا و تضرع به سویت می نماید  . اجابت دعایش

فرمای . "وحی به موسی (ع) رسید که :

" اگر هر دو دست را بلند کند تا که به آسمان رسد و گریه اهل زمین نماید

تا که نفسش قطع شود و به اندازه اهل زمین دعا نماید رحم به او ننمایم و

دعایش را به اجابت نرسانم . "

حضرت موسی (ع) درصدد سوال از خداوند برآمده که

" چه سبب دارد که دعایش مستجاب نشود ؟"

پروردگار فرمود که :

" ای موسی ، این کس در ظلم مصر و در خانه اش چیز حرام و شکمش مملو

از حرام است . "

 

 

 

 رسول اكرم صلی الله علیه و آله و سلم : طَلَبُ الْحَلَالِ فَرِيضَةٌ عَلَى كُلِّ مُسْلِمٍ وَ مُسْلِمَةٍ.


كسب درآمد حلال، بر هر مسلمانى واجب است.

 

 

 


موضوعات مرتبط: اطعام و رزق و روزی، واجبات، مصالح اجتماعی، نفس، پندهای ضروری، اخلاق اقتصادی، شناخت
برچسب‌ها: اطعام
[ دوشنبه هجدهم بهمن ۱۳۹۵ ] [ 8:19 ] [ بنده ی خدا ]
 

 

عده اي مسجدی می ساختند، بهلول سر رسید و پرسید: چه می کنید؟

گفتند: مسجد می سازیم.

گفت: برای چه؟

پاسخ دادند: برای چه ندارد، برای رضای خدا.

بهلول خواست میزان اخلاص بانیان خیر را به خودشان بفهماند، محرمانه

سفارش داد سنگی تراشیدند و روی آن نوشتند «مسجد بهلول» شبانه

آن را بالای سر در مسجد نصب کرد.

سازندگان مسجد روز بعد آمدند و دیدند بالای در مسجد نوشته شده است

«مسجد بهلول».

ناراحت شدند؛ بهلول را پیدا کردند و به باد کتک گرفتند که زحمات دیگران

را به نام خودت قلمداد می کنی؟

بهلول گفت: مگر شما نگفتید که مسجد را برای خدا ساخته ایم؟ فرضا مردم

اشتباه کنند و گمان کنند که من مسجد را ساخته ام، خدا که اشتباه

نمی کند

 


 حضرت امام علی (علیه السّلام) فرمودند: مطالب حکیمانه را فرا گیرید ولو

گوینده ی آن مشرک باشد.

 

 

 


موضوعات مرتبط: معاد، مصالح اجتماعی، نفس، اخلاق اقتصادی، شناخت
برچسب‌ها: عقل
[ یکشنبه دهم بهمن ۱۳۹۵ ] [ 9:50 ] [ بنده ی خدا ]
 

 

اسب سواری ، مرد چلاقی را سر راه خود دید که از او کمک می خواست

مرد سوار دلش به حال او سوخت از اسب پیاده شد و او را از جا بلند کرد

و روی اسب گذاشت تا او را به مقصد برساند

مرد چاق وقتی بر اسب سوار شد ، دهنه ی اسب را کشید و گفت : …

اسب را بردم ، و با اسب گریخت!

اما پیش از آنکه دور شود صاحب اسب داد زد : تو ، تنها اسب را نبردی

، جوانمردی را هم بردی!

اسب مال تو ؛ اما گوش کن ببین چه می گویم!

مرد چلاق اسب را نگه داشت

مرد سوار گفت : هرگز به هیچ کس نگو چگونه اسب را به دست آوردی ؛

زیرا می ترسم که دیگر « هیچ سواری » به پیاده ای رحم نکند!

 

قـالَ عَـلِىٌّ عليه السلام: أَلْحِـرْصُ يـُزْرِى بِالْمـُرُوَّةِ 

حضرت على عليه السلام فرمود: حرص، مردانگى انسان را معيوب مى كند.

 

 

 


موضوعات مرتبط: اخلاق و آثارش، مصالح اجتماعی، پندهای ضروری، اخلاق اقتصادی، شناخت
برچسب‌ها: جوانمردی, مردانگی
[ پنجشنبه هفتم بهمن ۱۳۹۵ ] [ 10:7 ] [ بنده ی خدا ]
 

 

هرشاخه ای که از باغ برون آردسر

درمیوه آن طمع کند را هگذر

بی حجابی مانند شاخه ای است بیرون از حصارباغ

که طمع هر رهگذری رابه خود جلب می کند

 

 

 پیامبر فرموده اند:خدا مردانی را که شبیه زن می‏شوند و زنانی را که خود را شبیه

 مرد قرارمی‏دهند ، نفرین کرده است.

 

 

 

 


موضوعات مرتبط: واجبات، مصالح اجتماعی، پندهای ضروری، اخلاق اقتصادی، یادگار زهرا
برچسب‌ها: چادر
[ چهارشنبه ششم بهمن ۱۳۹۵ ] [ 10:3 ] [ بنده ی خدا ]
 

 

درویشی تهی‌‌دست از کنار باغ کریم خان زند عبور می‌کرد. چشمش به

شاه افتاد و با دست اشاره‌ای به او کرد. کریم خان دستور داد درویش را به

داخل باغ آوردند.

کریم خان گفت: این اشاره‌های تو برای چه بود؟

درویش گفت: نام من کریم است و نام تو هم کریم و خدا هم کریم.

آن کریم به تو چقدر داده است و به من چی داده؟

کریم خان در حال کشیدن قلیان بود؛ گفت چه می‌خواهی؟

درویش گفت: همین قلیان، مرا بس است.

چند روز بعد درویش قلیان را به بازار برد و قلیان بفروخت.

خریدار قلیان کسی نبود جز کسی که می‌خواست نزد کریم خان رفته

و تحفه برای خان ببرد.

پس جیب درویش پر از سکه کرد و قلیان نزد کریم خان برد.

روزگاری سپری شد. درویش جهت تشکر نزد خان رفت.

ناگه چشمش به قلیان افتاد و با دست اشاره‌ای به کریم خان زند کرد و

گفت: نه من کریمم نه تو؛ کریم فقط خداست، که جیب مرا پر از پول کرد

و قلیان تو هم سر جایش هست.

 

حضرت امام حسین (ع) فرمود:

انسان کریم، کسی است که اگر سخن بگوید، با عمل خود ، سخنش را تصدیق نماید.

 

 


موضوعات مرتبط: شناخت خدا، اطعام و رزق و روزی، عدل، پندهای ضروری، فقر و غنا، اخلاق اقتصادی، شناخت
برچسب‌ها: حکمت
[ سه شنبه پنجم بهمن ۱۳۹۵ ] [ 7:59 ] [ بنده ی خدا ]
 

با غم انگیز ترین حالت تهران چه کنم؟

 

 

 

شهادت آتش نشانان با غیرت تهران را در حادثه تلخ فرو ریختن

ساختمان پلاسکو بهخانواده محترمشان تسلیت عرض میکنم.

 

 


موضوعات مرتبط: اخلاق اقتصادی، شناخت
برچسب‌ها: جوانمردی
[ جمعه یکم بهمن ۱۳۹۵ ] [ 9:12 ] [ بنده ی خدا ]

 

مرد چوپان و گوسفندان یهودیان

سال هفتم هجری پیامبر (ص) همراه هزار و ششصد نفر سرباز برای فتح قلعه خیبر

که در 32 فرسخی مدینه قرار داشت روانه شدند. مسلمانان در بیابان های اطراف خیبر

مدتی ماندند و نتوانستند قلعه های خیبر را فتح کنند.

از نظر غذایی در مضّیقه سختی قرار داشتند به طوری که بر اثر شدت گرسنگی،

از گوشت حیواناتی که مکروه بود، مانند گوشت قاطر و اسب استفاده می کردند.

در این شرایط، چوپان سپاه چهره ای که گوسفندان یهودیان را می چراند، به حضور

پیامبر(ص) آمد و مسلمان شد، و سپس گفت: این گوسفندان مال یهودیان است در

اختیار شما می گذارم.

پیامبر (ص) با کمال صراحت در پاسخ او فرمود: این گوسفندها نزد تو امانت هستند، و

در آئین ما خیانت به امانت جایز نیست، بر تو لازم است که همه گوسفندان را به در

قلعه ببری و به صاحبانشان بدهی.

او فرمان پیامبر (ص) را اطاعت کرد و گوسفندان را به صاحبانشان رساند و به جبهه

مسلمین بازگشت.

 

 

 مولي اميرالمؤمنين عليه‌السلام: صِحَّةُ الأَمانةِ عُنوانُ حُسن المُعتَقَد.

صداقت عمل شخص امين، نشانة صداقت عقيده و ايمان او است.

 

 


موضوعات مرتبط: معاد، مصالح اجتماعی، پندهای ضروری، اخلاق اقتصادی
برچسب‌ها: امانت داری
[ دوشنبه بیستم دی ۱۳۹۵ ] [ 8:2 ] [ بنده ی خدا ]
 

 

 

 

برنامه­ ریزی خوب ویژگی­هایی دارد 

  جهت­گیری به سوی اهداف تعریف شده؛

    رعایت بیشترین بهره­وری و پوشش کامل زمان؛

فراگیری زمانمند همه وظایف و فعالیت­ها و نیازهای لازم بر اساس اولویت­ها.

 

 

 

 

حضرت علی (ع) می­فرماید:

«آینده­نگری پیش از شروع کار، تو را از پشیمانی ایمن می­سازد».

 

 

 

 


موضوعات مرتبط: مصالح اجتماعی، پندهای ضروری، اخلاق اقتصادی، شناخت
برچسب‌ها: برنامه ریزی
[ چهارشنبه هشتم دی ۱۳۹۵ ] [ 10:15 ] [ بنده ی خدا ]
 

 

شب یلدا ز راه آمـــــــــــد دوبـــــــــاره        بگیر ای دوست! از غمهـــــــا کناره

شب شادی وشـــور و مهربانی است        زمـــــــان همدلی و همزبانی است

در آن دیدارهــــــــــــا تا تـــــــــازه گردد        محبت نیـــــــــــــــز بی اندازه گـردد

به هرجا محفلی گرم و صمیمی است      که مهمانی درآن رسمی قدیمی است

به دور هم تمـــــــــــام اهــــــل فامیل         شده بر پا بســــاط میــــوه – آجیل

ز خـــوردن خوردنِ این شـــــــــام چلّه        شود مهمان حسابی چاق و چلّه!!

همــــــــــه با انتظاری عاشقــــــــــانه         نظـــــــر دارند ســـــــــوی هندوانه!

نشسته با تفاخـــــــــر  تــوی سینی          کنارش چاقـــــــــــویی را هم ببینی

چو گــــــــردد قــاچ قــــاچ آن هندوانه          شود آب از لب و لوچـــــــــــه روانه!

بســــــاط خنده و شادی فراهـــــــــم         اس ام اس می رسد پشت سر هم

جوانان آن طرف تـــر  جـــــــوک بگویند         دل از گرد و غبــــــار غـــــم بشویند

کسی را گـــر صدایی نیم دانگ است         در این محفل پی تولید بانگ است!!

زند بــــــــا “ای دل ای دل”  زیـــــر آواز         ز بعد آن  “هاهاها”یی کند ســـــاز!

ببندد چشــــــــم و جنباند ســـرش را         بخواند شعـــــــــــــرهای از برش را!

چنین با شور و نغمه – شعر و دستان        خرامان می رســــــد از ره زمستان

شمردم مــــن ز چلّــــــــه تا به نـــوروز        نمانده هیچ؛ جز  هشتاد و نه روز !

کنـــــون معکــــــــــوس بشمارید یاران        که در راه است فصــــــــل نوبهاران….

 

 

 

 

امام على عليه السلام : صِلَةُ الرَّحِمِ توجِبُ المَحَبَّةَ وَتَكبِتُ العَدُوَّ؛

صله رحم محبّت آور است و دشمن را خوار مى گرداند.

 

 

 


موضوعات مرتبط: خانواده، مصالح اجتماعی، مناسبت ها، اخلاق اقتصادی
برچسب‌ها: شب چله مبارک
[ سه شنبه سی ام آذر ۱۳۹۵ ] [ 10:22 ] [ بنده ی خدا ]
 

 

در زمان های دور پادشاهی بود که همه چیز داشت، اما بچه نداشت.

سال های سال بود که ازدواج کرده بود، اما خدا به او و همسرش فرزندی

نداده بود. پادشاه و زنش از این که بچه نداشتند، خیلی غمگین و ناراحت

بودند. این پادشاه، عادل و با انصاف بود. مردم کشورش، دوستش داشتند.

به همین دلیل همه دست به دعا برداشتند و از خدا خواستند که به او یک

بچه بدهد. خدای مهربان دعای مردم را مستجاب کرد و یک روز خبر در همه

جا پیچید و دهان به دهان گشت که خدا به پادشاه یک پسر داده است.

همه از شنیدن این خبر خوشحال شدند و خدا را شکر کردند. بیشتر از

همه ی مردم، پادشاه و زنش خوشحال بودند. در سال هایی که پادشاه

بچه نداشت، سرش را به یک راسوی خوشگل گرم می کرد. راسویی که

پادشاه داشت، یک حیوان تربیت شده بود هزار جور پشتک و وارو می زد و

کمی از غم بی فرزندی پادشاه و زنش کم می کرد. همه فکر می کردند که

بعد از به دنیا آمدن پسر پادشاه، او دست از سر راسو بر می دارد و راسو را

می فرستد ت وی جنگل تا بقیه ی عمرش را میان حیوانات جنگلی بگذراند

اما این طور نشد. پادشاه باز هم راسو را که یادگار دوران تنهایی اش بود

دوست داشت و گاه گاهی خودش را با دیدن بازی های راسو سرگرم

می کرد. فرزند پادشاه، دایه و خدمتکار داشت. همه مواظب بودن که او به

خوبی رشد کند و بزرگ شود. اما از آنجا که حساب و کتاب آدم ها همیشه

درست از آب در نمی آید، یک روز ظهر که دایه های فرزند پادشاه از خستگی

خوابشان برده بود، مار بزرگ و خطرناکی از میان باغ قصر پادشاه خزید و خزید

تا به پنجره ی اتاق پسر پادشاه رسید. مار، آرام آرام وارد اتاق شد و یک

راست رفت به طرف گهواره ی پسر یکی یک دانه ی پادشاه. راسو که همان

دور و برها در حال بازی بود، خزیدن مار را دید و پیش از آن که مار به بچه

آسیبی بزند، به روی مار پرید. جنگ همیشگی مار و راسو شروع شد. راسو

کمر مار را گرفت و آن قدر به این طرف و آن طرف کوبید تا توانست مار را از

پا در آورد. از صدای جنگ و جدال مار با راسو، خدمتکار مخصوص پسر پادشاه

از خواب پرید. چه دید؟ مار مرده را که روی گهواره ی کودک افتاده بود، ندید،

اما تا چشمش به راسو افتاد که با دهان خونین از توی گهواره ی بچه بیرون

می آید، جیغی کشید و فریاد زد و گفت: «ای وای! راسوی حسود بچه ی

پادشاه را خورد!» با داد و فریاد زن خدمتکار، همه به اتاق بچه دویدند و

آن ها هم راسو را در حالی که دهانش خون آلود بود، دیدند. پادشاه هم با

خشم و غضب از راه رسید، داد و فریادها و گریه و زاری ها را که دید و شنید،

شمشیر کشید و راسوی بیچاره را به دو نیم کرد. بعد هم در حالی که مثل

همسرش به سرش می زد و گریه می کرد، به سر گهواره ی فرزندش رفت.

همه ی اطرافیان پادشاه هم گریه کنان به طرف گهواره رفتند. چه دیدند؟

چیزی که باور نمی کردند. بچه زنده بود و می خندید. ماری تکه پاره شده

هم روی او افتاد بود. همه انگشت به دهان و حیرت زده ماندند و فهمیدند

که راسو نه تنها حسودی نکرده ، بلکه جانش را به خطر انداخته است تا

بچه ی بی گناه را از نیش مار نجات بدهد. پادشاه از این که بدون جست و جو

و پرسش، جان دوست دوران تنهایی اش را گرفته بود، غمگین و پشیمان شد.

ولی چه فایده که پشیمانی سودی نداشت و راسوی باوفا را زنده نمی کرد.

از آن روز به بعد، پادشاه برای از دست دادن راسو افسوس می خورد و به

اطرافیانش می گفت: «یک صبر کن و هزار افسوس مخور.» این حرف او

ضرب المثل شد و دهان به دهان و سینه به سینه گشت و گشت تا اینکه

امروز به قصه تبدیل شد.

 

 

مولا علی (ع) فرمودند :

صبر آن است که انسان مصیبتی را که به او می رسد ، تحمل کند و خشم خود را فرو برد.

 

 

 

 


موضوعات مرتبط: اخلاق و آثارش، مصالح اجتماعی، پندهای ضروری، اخلاق اقتصادی، شناخت
برچسب‌ها: صبرو شکیبایی
[ دوشنبه بیست و دوم آذر ۱۳۹۵ ] [ 8:12 ] [ بنده ی خدا ]
 

کنترل خشم

زماني مردي در حال پاک كردن اتومبيل جديدش بود كودك 4 ساله اش

  تكه سنگي را برداشت و برروي بدنه اتومبيل خطوطي را انداخت. 

مرد آنچنان عصباني شد كه دست پسرش را گرفت و چند بار محكم

پشت دست او زد

بدون آنكه به دليل خشم متوجه شده باشد كه با آچار پسرش را تنبيه

نموده است. در بيمارستان به سبب شكستگي هاي فراوان چهار

انشگت دست پسر قطع شد.

وقتي كه پسر چشمان اندوهناك پدرش را ديد از او پرسيد "پدر كي

انگشتهاي من درخواهند آمد" !

آن مرد آنقدر مغموم بود كه هیچ چیز نتوانست بگويد. به سمت

اتومبيل برگشت وچندين باربا لگد به آن زد.

حيران وسرگردان ازعمل خويش روبروي اتومبيل نشسته بود و به

خطوطي كه پسرش روي آن انداخته بودنگاه مي كرد . او نوشته

بود " دوستت دارم پدر"

روز بعد آن مرد خودكشي كرد.

 

خشم و عشق حد و مرزي ندارند. ( عشق) را انتخاب كنيد تا زندگي دوست داشتني

داشته باشيد و اين را به ياد داشته باشيدكه: 

اشياء براي استفاد شدن و انسانها براي دوست داشتن مي باشند.

در حاليكه امروزه از انسانها استفاده مي شود و اشياء دوست داشته مي شوند.

مراقب افكارتان باشيدكه تبديل به گفتارتان ميشوند

مراقب گفتارتان باشيد كه تبديل به رفتار تان مي شود

مراقب رفتار تان باشيدكه تبديل به عادت مي شود

مراقب عادات خود باشيدشخصيت شما مي شود

مراقب شخصيت خود باشيدكه سرنوشت شما مي شود

 

 

پيامبر صلى الله عليه و آله:

اَلصَّرعَةُ كُلُّ الصَّرعَةِ الَّذى يَغضبُ فَيَشتَدُّ غَضَبُهُ وَ يَحمَرُّ وَجهُهُ وَ يَقشَعِرُّ شَعرُهُ+

فَيَصرَعُ غَضَبَهُ؛
 

كمال دليرى آن است كه كسى خشمگين شود و خشمش شدّت گيرد و چهره اش

سرخ شود و موهايش بلرزد، امّا بر خشم خود چيره گردد.

 

 

 


موضوعات مرتبط: اخلاق و آثارش، مصالح اجتماعی، پندهای ضروری، اخلاق اقتصادی، شناخت
برچسب‌ها: کنترل خشم
[ دوشنبه یکم آذر ۱۳۹۵ ] [ 8:10 ] [ بنده ی خدا ]

 

 

بخشش را از خورشید بیاموز

محبت را بی محاسبه پخش کن،

دروازه های قلبت رابه روی همه بگشا

و باورداشته باش خدایی که در این نزدیکیست،  

بهترینها را برایت رقم زده است.

 

 

 

 امام على عليه ‏السلام : اَلعَفوُ تاجُ المَكارِمِ؛

گذشت، اُوج بزرگواريهاست.

 

 

 


موضوعات مرتبط: اخلاق و آثارش، اخلاق اقتصادی
برچسب‌ها: بخشش
[ سه شنبه بیست و پنجم آبان ۱۳۹۵ ] [ 8:17 ] [ بنده ی خدا ]
 

 

من شکایت دارم...


از آن ها که نمی فهمند چادر مشکی من یادگار مادرم زهراست 

از آن ها که به سخره می گیرند قـداسـتِ حجابِ مادرم را ؛ 

چـــــرا نمی فهمی؟ 

این تکه پارچه ی مشکی، از هر جنسی که باشد 

حـــُرمــت دارد 

 

 

حضرت علی(ع) فرمودند:

بر شما باد بر پوشیدن لباس ضخیم؛ چرا که هرکس لباسش نازک باشد، دینش نازک است.

 

 

 


موضوعات مرتبط: واجبات، مصالح اجتماعی، پندهای ضروری، اخلاق اقتصادی، یادگار زهرا
برچسب‌ها: چادر
[ پنجشنبه بیستم آبان ۱۳۹۵ ] [ 9:9 ] [ بنده ی خدا ]
 

  

بازیگر

مرد هر روز دیر سر کار حاضر می شد، وقتی می گفتند :

چرا دیر می آیی؟ جواب می داد: یک ساعت بیشتر می خوابم تا انرژی

زیادتری برای کار کردن داشته باشم، برای آن یک ساعت هم که پول

نمی گیرم. یک روز رئیس او را خواست و برای آخرین بار اخطار کرد که

دیگر دیر سر کار نیاید. 

مرد هر وقت مطلب آماده برای تدریس نداشت به رئیس آموزشگاه زنگ می زد

تا شاگرد ها آن روز برای کلاس نیایند و وقتشان تلف نشود. یک روز از

پچ پچ های همکارانش فهمید ممکن است برای ترم بعد دعوت به کار نشود.

مرد هر زمان نمی توانست کار مشتری را با دقت و کیفیت ، در زمانی که آنها

می خواهند تحویل دهد، سفارش را قبول نمی کرد و عذر می خواست.

یک روز فهمید مشتریان ش بسیار کمتر شده اند. مرد نشسته بود. دستی

به موهای بلند و کم پشتش می کشید . سیگاری آتش زد و به فکر فرو رفت.

باید کاری می کرد. باید خودش را اصلاح می کرد. ناگهان فکری به ذهنش

رسید. او می توانست بازیگر باشد: از فردا صبح ، مرد هر روز به موقع

سرکارش حاضر می شد، کلاسهایش را مرتب تشکیل می داد، و همه ی

سفارشات مشتریانش را قبول می کرد.  او هر روز دو ساعت سر کار چرت

می زد. وقتی برای تدریس آماده نبود در کلاس راه می رفت، دستهایش

را به هم می مالید و با اعتماد به نفس بالا می گفت: خوب بچه ها درس

جلسه ی قبل را مرور می کنیم.

سفارش های مشتریانش را قبول می کرد اما زمان تحویل بهانه های مختلفی

می آورد تا کار را دیرتر تحویل دهد: تا حالا چند بار مادرش مرده بود، دو سه بار

پدرش را به خاک سپرده بود و ده ها بار به خواستگاری رفته بود.

حالا رئیس او خوشحال است که او را آدم کرده ، مدیر آموزشگاه راضی است

که استاد کلاسش منظم شده  و مشتریانش مثل روزهای اول زیاد شده اند.

اما او دیگر  با خودش «صادق » نیست. او الان یک بازیگر است.

 

 

 

 رسول اكرم صلى الله عليه و آله :

 

إِذا رَأَيتَ مِن أَخيكَ ثَلاثَ خِصالٍ فَارجُهُ: اَلحَياءُ وَ الامانَةُ و َالصِّدقُ؛

هر گاه در برادر (دينى) خود سه صفت ديدى به او اميدوار باش: حيا، امانتدارى و راستگويى.

 

 

 

 

 

 


موضوعات مرتبط: اخلاق و آثارش، مصالح اجتماعی، پندهای ضروری، اخلاق اقتصادی
برچسب‌ها: صداقت
[ چهارشنبه نوزدهم آبان ۱۳۹۵ ] [ 9:18 ] [ بنده ی خدا ]
 

 

1. هنگامى كه عصبانى مى ‏شويد، در خودتان يك تغيير حالت فيزيكى ايجاد

كنيد؛ مثلاً مقدارى قدم بزنيد و سعى كنيد در آن لحظات تصميم نگيريد و اگر

آب در دسترس شما است، مقدارى آب خنك ميل كنيد و دست و صورت خود

را با آن شست و شو دهيد.

 

 

2. اگر امكان دارد، هنگام عصبانيت يا بى ‏حوصلگى و كسالت، يك دوش آب

ولرم بگيريد.

 

3. چند لحظه دراز بكشيد و چشمان خود را ببنديد و همه ماهيچه ‏هاى خود

را شل كنيد تا آرامش عضلانى پيدا کنید، و فكر خود را از آنچه موجب عصبانيت

شما شده است، منصرف كنيد و به عضلات بدن خود تمركز يابيد.


4. به خودتان تلقين كنيد كه اتفاق خاصى نيفتاده؛ مگر آسمان به زمين آمده

است؟ ديگران در چنين مواردى چه مى‏ كنند؟ آيا همه عزا مى ‏گيرند؟ هر كس

به كارى مشغول مى ‏شود و به اين گونه موارد اعتنايى نمى ‏كند.

 

5. هميشه فضاى ذهنى و روانى خود را براى شنيدن و دريافت رفتارهاى

نابجا و خلاف انتظار آماده سازيد؛ به اين معنا كه هميشه انتظار داشته باشيد

ديگران با شما، به بدترين شكل برخورد كنند؛ اگر كسى مدتى چنين كند، به

تدريج صفت حلم در او به وجود مى ‏آيد و علاوه بر اين، حسن خلق نيز براى او

حاصل مى‏ شود و خود را براى تحمل آن آماده می کند.

 

 

پيامبر خدا (ص) : هر كه خشمى را فرو خورد، خداوند درون او را از ايمان پر كند.

 

 

 


موضوعات مرتبط: اخلاق و آثارش، مصالح اجتماعی، پندهای ضروری، اخلاق اقتصادی، شناخت
برچسب‌ها: کنترل خشم
[ سه شنبه هجدهم آبان ۱۳۹۵ ] [ 8:44 ] [ بنده ی خدا ]
 

 

نارس بودی، حیا شکوفایت کرد

ایمان تو نامدار دنیایت کرد

یک سکه بی رواج بودی ای ماه!

این چادر شب بود که زیبایت کرد

میلاد عرفان پور

 

 

 

 حضرت امام علی (علیه السّلام) فرموده اند: آنکس که روپوش جامه اش حیا باشد

عیب او از چشم مردم پنهان است.

 

 


موضوعات مرتبط: اخلاق و آثارش، معاد، واجبات، مصالح اجتماعی، پندهای ضروری، اخلاق اقتصادی، شناخت
برچسب‌ها: حیا
[ یکشنبه شانزدهم آبان ۱۳۹۵ ] [ 8:22 ] [ بنده ی خدا ]
 

در شب معراج ، پیامبر (صلى الله علیه وآله ) شگفتیهاى بسیار دید،

از جمله نگاه کرد دید، عده اى با ناخنهاى خود صورت خود را

مى خراشندو مجروح مى کنند، از جبرئیل پرسید: 

اینها کیانند؟ جبرییل عرض کرد: اینها غیبت مى کردند و پست سر

مومنین ، از آنها بدگویى نموده و آبروى آنها را مى بردند.

 

 

 

حضرت محمد (ص) : هرکه مرد یا زن مسلمانی را غیبت کند ، خداوند تعالی چهل روز

و شب نماز و روزه او را قبول نکند ، مگر اینکه کسی که غیبتش را نموده از وی در گذرد.

 

 

 


موضوعات مرتبط: اخلاق و آثارش، زبان و سخن، معاد، مصالح اجتماعی، نفس، اخلاق اقتصادی، شناخت
برچسب‌ها: غیبت, ترک گناه
[ یکشنبه شانزدهم آبان ۱۳۹۵ ] [ 8:17 ] [ بنده ی خدا ]
 

روزی یكی از بستگان امام سجاد(ع) در حضور جمعی ، بر سر موضوعی

بر امام سجاد(ع) سخنان نامناسب گفت . امام سجاد(ع) سكوت كرد،

سپس آن شخص رفت

، امام سجاد(ع) به حاضران فرمود: آنچه را این مرد گفت ، شنیدید، و من

دوست دارم كه همراه من بیایید و نزد او برویم ، تا جواب او را بدهم و شما

بشنوید. حاضران ، موافقت كردند، امام سجاد(ع) با آنها رهسپار شدند،

در راه مكرر می فرمود و الكاظمین الغیظ (از صفات پرهی زكاران فرو بردن

خشم است) (آل عمران 134).

حاضران فهمیدند كه آن حضرت ، پاسخ درشت به او نخواهد داد، همچنان

با آنحضرت حركت كردند تا به منزل آن مرد بدگو رسیدند، او را صدا زدند،

او از خانه خارج گردید، امام سجاد(ع) به او فرمود:

ای برادر! اگر آنچه به من نسبت دادی در من هست ، از درگاه خدا، طلب

آمرزش می كنم ، و اگر در من نیست ، از خدا می خواهم كه تو را ببخشد.

آن مرد، سخت تحت تاءثیر بزرگواری امام قرار گرفت ، و به پیش آمد و بین

دو چشم امام را بوسید و عرض كرد: بلكه من سخنی به تو گفتم كه در تو

نبود، ومن سزاوار به آن سخن هستم به این ترتیب امام سجاد(ع) درس

بردباری و حفظ رابطه خویشاوندی و كنترل خشم را به ما آموخت

 

 

 پيامبر صلى الله عليه و آله:

اَلا اِنَّ خَيرَ الرِّجالِ مَن كانَ بَطىءَ الغَضَبِ سَريعَ الرِّضا؛

بدانيد كه بهترين انسان ها كسانى هستند كه دير به خشم آيند و زود راضى شوند.

 

 


موضوعات مرتبط: اخلاق و آثارش، مصالح اجتماعی، پندهای ضروری، اخلاق اقتصادی، شناخت
برچسب‌ها: کنترل خشم
[ چهارشنبه دهم شهریور ۱۳۹۵ ] [ 16:5 ] [ بنده ی خدا ]

 

امانتدار یا خیانتكار

مردی در بغداد زندگی می كرد كه كارش امانتداری بود، اما در باطن، مردی

دورو و ریا كار بود. او خود را مسلمان و درستكار نشان می داد تا امانتهای

مردم را بگیرد و به آنها خیانت كند. همیشه خود را طلا نشان می داد در

حالی كه از مس هم كمتر بود. 

روزی مردی از خراسان به زیارت خانه خدا می رفت. وقتی كه به بغداد رسید،

پول های خود را پیش آن مرد به امانت گذاشت و به مكه رفت. 

وقتی كه از زیارت بر می گشت، دزدها به كاروان حمله كردند و همه دار

و ندارشان را بردند. مرد حاجی به بغداد آمد و پیش مرد امانتدار رفت تا امانتی

خود را بگیرد. 

امانتدار گفت: « مگر دیوانه شده ای مرد؟ گمان می كنم آفتاب داغ به سرت

زده و عقلت را بخار كرده! كدامامانت؟ » 

حاجی هرچه گفت و هرچه التماس كرد، فایده ای نداشت. عاقبت پیش

یكی از دوستان خود رفت و ماجرا را تعریف كرد. آن دوست گفت:

« دوای درد تو پیش ابوحنیفه حاكم همین شهر است. برو از او كمك بگیر؛

او مردی داناست و مطمئن باش كه پولهای تو را پس می گیرد. » 

حاجی پیش حاكم رفت و درد دل خود را گفت.

حاكم گفت: « امروز برو و فردا بیا تا فكری برایت بكنم. »

مرد حاجی تشكر كرد و رفت. 

ابوحنیفه بلافاصله یك نفر را فرستاد تا آن مرد خیانتكار را بیاورند.

وقتی مرد امانتدار آمد، حاكم گفت: « حاكم بزرگ، امیرالمؤمنین از من

خواسته است كه قاضی بغداد باشم، اما من دوست ندارم قاضی باشم.

او هم گفته اگر تو قبول نمی كنی، كس دیگری را معرفی كن. من هرچه

فكر كردم دیدم هیچ كس بهتر از تو نیست. می دانم كه تو مرد درستكاری

هستی و به امانتداری معروف هستی. اگر موافق باشی حكمی بنویسم

و این شغل مهم را به تو بدهم.» 

امانتدار خیانتكار كه با شنیدن این حرف ها، از شادی نمی دانست چه كار

بكند، گفت: « باشد قبول می كنم. » 

حاكم گفت: « بسیار خُب، اما برو و خوب فكرهایت را بكن و فردا بیا. اگر

عقیده ات عوض نشده بود، می گویم كه فوری حكم را بنویسند. » 

آن شب امانتدار از شادی خوابش نبرد. اول صبح به راه افتاد و به خانه حاكم

رفت. حاجی هم در همان موقع به او رسید و هر دو پیش حاكم رفتند و

سلام كردند. امانتدار با دیدن حاجی، ترسید كه مبادا خیانتش آشكار شود

و شغ ل قضاوت را از دست بدهد. این بود كه بی معطلی گفت: « ای حاجی

كجایی؟! دیروز در به در، به دنبالت می گشتم. به یادداشت های خودم

نگاه كردم و اسم تو پیدا شد. یادم آمد كه تو هم امانتی پیش من گذاشته

بودی. زودتر بیا و امانت خود را بگیر كه در این مدت از بابت آن خواب و قرار

نداشتم. گفتم نكند اتفاقی برای تو یا من بیفتد و حق به حقدار نرسد. » 

حاجی كه به خواسته اش رسیده بود، دیگر حرفی نزد. ابوحنیفه گفت:

« امانت او را برگردان تا با هم صحبت كنیم. » امانتدار، كسی را فرستاد

تا كیسه پول حاجی را بیاورد، بعد آن را در حضور حاكم به مرد حاجی دادند.

وقتی كه حاجی امانت خود را گرفت، ابوحنیفه گفت: ‌« ای خیانتكار! حالا

كه امانت این حاجی را پس دادی به سلامت به خانه ات برگرد. قصد من این

بود كه حق این مسلمان به دستش برسد كه رسید. از اول هم می دانستم

كه تو مردی خیانتكار هستی، امروز به چشم خود دیدم، تو نمی توانی قاضی

مردم باشی. » 

این خبر با سرعت در بغداد پخش شد و همه مردم فهمیدند كه آن مرد،

امانتداری خیانتكار است. طولی نكشید كه او را از بغداد بیرون كردند و روز

به روز فقیر تر و بیچاره تر شد. 

 


پیغمبر (ص) فرموده است: « امانتداری روزی را زیاد می كند و خیانت فقر می آورد. »

 

 


موضوعات مرتبط: مصالح اجتماعی، پندهای ضروری، اخلاق اقتصادی
برچسب‌ها: امانت داری
[ یکشنبه هفتم شهریور ۱۳۹۵ ] [ 10:3 ] [ بنده ی خدا ]
 

 


زندگی را باورکن همان گونه که هست با همه ی دردها و رنج هایش

با همه ی شادی ها وغم هایش با همه ی سختی ها و غصه هایش 

با همه ی دلفریبی هایش با همه ی شکست ها و پیروزی هایش

 با همه ی خاطرات تلخی ها و شیرینی هایش ،

زندگی را دوست بدار و به سرنوشت ارزش ده .در تمام مراحل زندگی

امیدوار باش

هرروز را با امید و ایمان به خداوند و فردایی بهتر به شب برسان.

اینگونه باش تا زندگی برایت سهل تر و زیباتر شود .

یقین داشته باش ، که از دید خداوند پنهان نخواهی ماند.

 

 

 

امام صادق عليه ‏السلام :

اَلرَّوحُ وَ الرّاحَةُ فِى الرِّضا وَ اليَقينِ وَ الهَمُّ وَ الحَزَنُ فِى الشَكِّ وَ السَّخَطِ؛

خوشى و آسايش، در رضايت و يقين است و غم و اندوه در شكّ و نارضايتى.

 

 

 


موضوعات مرتبط: مصالح اجتماعی، پندهای ضروری، اخلاق اقتصادی، شناخت
برچسب‌ها: یقین
[ سه شنبه دوم شهریور ۱۳۹۵ ] [ 8:2 ] [ بنده ی خدا ]
 
 
 
 
داستان گردبند
 
ویکتوریا دختر زیبا و باهوش پنج ساله ای بود.
 
یک روز که همراه مادرش برای خرید به فروشگاه رفته بود، چشمش به یک
 
گردن بند مروارید بدلی افتاد که قیمتش ۱۰/۵ دلار بود، دلش بسیار آن
 
گردن بند را می خواست. پس پیش مادرش رفت و از مادرش خواهش کرد
 
که آن گردن بند را برایش بخرد.
 
مادرش گفت:
 
خوب! این گردن بند قشنگیه، اما قیمتش زیاده، خوب چه کار می توانیم بکنیم!
 
من این گردن بند را برات می خرم اما شرط داره، وقتی به خانه رسیدیم،
 
یک لیست مرتب از کارها که می توانی انجام شان بدهی رو بهت می دم
 
و با انجام آن کارها می توانی پول گردن بندت رو بپردازی و البته مادر بزرگت
 
هم برای تولدت چند دلار تحفه می ده و این می تونه کمکت کنه.
 
ویکتوریا قبول کرد …
 
او هر روز با جدیت کارهایی که برایش محول شده بود را انجام می داد و
 
مطمئن بود که مادربزرگش هم برای تولدش مقداری پول هدیه می دهد.
 
بزودی ویکتوریا همه کارها را انجام داد و توانست بهای گردن بندش را بپردازد.
 
وای که چقدر آن گردن بند را دوست داشت.
 
همه جا آن را به گردنش می انداخت؛ کودکستان، بستر خواب، وقـتی
 
با مادرش برای کاری بیرون می رفت، تنها جایی که آن را از گردنش باز
 
می ‌کرد حمام بود، چون مادرش گفته بود ممکن است رنگش خراب شود!
 
پدر ویکتوریا خیلی دخترش را دوست داشت.
 
هر شب که ویکتوریا به بستر خواب می رفت، پدرش کنار بسترش روی
 
صندلی مخصوصش می نشست و داستان دلخواه ویکتوریا را برایش می خواند.
 
یک شب بعد از اینکه داستان تمام شد، پدر ویکتوریا گفت:
 
ویکتوریا ! تو من رو دوست داری؟
 
- اوه، البته پدر! خودت می دونی که عاشقتم.
 
- پس اون گردن بند مرواریدت رو به من بده !!!
 
- نه پدر، اون رو نه! اما می توانم عروسک مورد علاقه ام رو که سال پیش
 
برای تولدم به من هدیه دادی رو به خودت بدم، اون عروسک قشنگیه،
 
می توانی در مهمانی هات دعوتش کنی، قبوله؟
 
- نه عزیزم، باشه، مشکلی نیست …
 
پدرش روی او را بوسید و نوازش کرد و گفت: "شب بخیر عزیزم"
 
هفته بعد پدرش مجددا بعد از خواندن داستان، از ویکتوریا پرسید:
 
ویکتوریا ! تو من رو دوست داری؟
 
- اوه، البته پدر! خودت می دونی که عاشقتم.
 
- پس اون گردن بند مرواریدت رو به من بده !!!
 
- نه پدر، گردن بندم رو نه، اما می توانم اسب کوچک و قشنگم رو بهت بدم،
 
او موهایش خیلی نرم و لطیفه، می توانی در باغ با او قدم بزنی، قبوله؟
 
- نه عزیزم، باشه، مشکلی نیست …
 
و دوباره روی او را بوسید و گفت:
 
"خدا حفظت کنه دختر زیبای من، خوابهای خوب ببینی"
 
چند روز بعد، وقتی پدر ویکتوریا آمد تا برایش داستان بخواند، دید که ویکتوریا
 
روی تخت نشسته و لب هایش می لرزد.
 
ویکتوریا گفت : "پدر، بیا اینجا" ، دست خود را به سمت پدرش برد، وقتی
 
مشتش را باز کرد گردن بندش آنجا بود و آن را در دست پدرش گذاشت.
 
پدر با یک دستش آن گردن بند بدلی را گرفته بود و با دست دیگرش،
 
از جیبش یک قوطی چرمی طلایی رنگ بسیار زیبا را بیرون آورد. داخل
 
قوطی، یک گردن بند زیبا و اصل مروارید بود!!! پدرش در تمام این مدت آن را
 
نگهداشته بود. او منتظر بود تا هر وقت ویکتوریا از آن گردن بند بدلی صرف
 
نظر کرد، آن وقت این گردن بند اصل و زیبا را برایش هدیه بدهد.
 
این مسأله دقیقاً همان کاری است که خداوند در مورد ما انجام میدهد!
 
او منتظر می ماند تا ما از چیزهای بی ارزشی که در زندگی به آن ها
 
چسبیدیم دست بکشیم، تا آنوقت گنج واقعی اش را به ما هدیه بدهد.
 
این داستان سبب می شود تا درباره چیزهایی که به آن دل بستیم بیشتر
 
فکر کنیم … سبب می شود، یاد چیزهایی بیفتیم که به ظاهر از دست داده
 
بودیم اما خدای بزرگ، به جای آن ها، چیزهای بهتر و گرانبهاتری را به ما ارزانی
 
داشته ...
 
زندگی را قدر بدانیم، در هر لحظه شکرگزار او باشیم ولی خودمان را به
 
سکون و یکنواختی هم عادت ندهیم. چراکه زندگی جاریست و همانگونه
 
که خداوند شایسته ترین نعمت ها را برای بندگانش قرار داده همواره
 
فرصت ها و افق های بهتری در انتظار ماست که در سایه ی تلاش، بردباری
 
و ایمان به آینده تحقق خواهد یافت

 

 

 

امام على عليه السلام :

لَيسَ الحَكيمُ مَن لَم يُدارِ مَن لايَجِدُ بُدّا مِن مُداراتِهِ؛

حكيم نيست آن كس كه مدارا نكند با كسى كه چاره اى جز مدارا كردن با او نيست.

 

 


موضوعات مرتبط: پندهای ضروری، اخلاق اقتصادی، شناخت
برچسب‌ها: حکمت
[ یکشنبه سی و یکم مرداد ۱۳۹۵ ] [ 8:17 ] [ بنده ی خدا ]
 

 

پسر یکی از بزرگان علما که در زمان خودش استادالعلما بود، برای من

تعریف می کرد: "به پدرم گفتم پدر تو دریای علم هستی. اگر بنا باشد یک

نصیحت به من بکنی چه می گویی؟ 


می گفت پدرم سرش را انداخت پایین. بعد سرش را بالا آورد و گفت آبروی

کسی را نبر!

 

 

روایت داریم که می فرماید اغلب جهنمی ها، جهنمی زبان هستند. فکر نکنید همه

شراب می خورند و از دیوار مردم بالا می روند. یک مشت مومن مقدس را می آورند

جهنم. ای آقا تو که همیشه هیئت بودی! مسجد بودی! بله. توی صفوف جماعت

می نشینند آبرو می برند. 

 


موضوعات مرتبط: زبان و سخن، معاد، مصالح اجتماعی، پندهای ضروری، اخلاق اقتصادی
برچسب‌ها: زبان نرم, حفظ آبرو
[ سه شنبه دوازدهم مرداد ۱۳۹۵ ] [ 9:38 ] [ بنده ی خدا ]
 

 

 

مردی از خانه بیرون آمد تا نگاهی به وانت نوی خود بیندازد و آنرا تحسین کند.

ناگهان با چشمانی حیرت زده پسر سه ساله خود رادید که شاد و شنگول با

ضربات یک چکش رنگ براق ماشین را نابود می کند. مرد بطرف پسرش دوید،

او را از ماشین دور کرد، و با چکش دستهای پسر بچه را برای تنبیه او خردو خمیر

کرد. وقتی خشم پدر فرو نشست با عجله فرزندش را به بیمارستان رساند.

هرچند که پزشکان نهایت سعی خود را کردند تا استخوان های له شده را نجات

دهند اما مجبور شدند انگشتان هر دو دست کودک را قطع کنند. وقتی که کودک

به هوش آمد و باندهای دور دستهایش را دید با حالتی مظلوم پرسید؟

بابا متاسفم برای وانتت اما انگشتان من کی در میان؟پدر خیلی داغون به

سوی وانتش برگشت و شروع به لگد زدن به ماشین کرد . بعد نشست و نگاه

کرد به خط خطیهایی که پسرش روی وانت کشیده بود . پسر کوچولویش

نوشته بود . بابا عاشقتم . پدر بعد از خوندن این نوشته خودکشی کرد.


نکته پندآموز این حکایت:


دفعه دیگری که کسی پای شما را لگد کرد و یا خواستید از کسی انتقام بگیرید

این داستان را به یاد آورید. قبل از آنکه با کسی که دوستش می دارید صبر خود

را از دست بدهید کمی فکر کنید. وانت را می شود تعمیر کرد.

انگشتان شکسته و احساس آزرده را نمی توان ترمیم کرد. در بسیاری از موارد

ما تفاوت بین شخص و عملکرد او را متوجه نمی شویم. ما فراموش می کنیم

که بخشیدن با عظمت تر از انتقام گرفتن است.


مردم اشتباه می کنند. ما هم مجاز هستیم که اشتباه کنیم. ولی تصمیمی که

در حال عصبانیت می گیریم تا آخر عمر دامان ما را می گیرد

 

 

 

باقر (ع) فرمود : در راه حق ، صبر و بردباری داشته باش اگرچه تلخ باشد. 


موضوعات مرتبط: اخلاق و آثارش، مصالح اجتماعی، پندهای ضروری، اخلاق اقتصادی، شناخت
برچسب‌ها: صبر و شکیبایی
[ یکشنبه دهم مرداد ۱۳۹۵ ] [ 8:13 ] [ بنده ی خدا ]
 

زن غیبت کننده

 زنی شایعه ای درباره همسایه اش را مدام تکرار کرد. در عرض چند روز،

همه محل داستان را فهمیدند. شخصی که داستان درباره او بود عمیقاً آزرده

و دلخور شد. بعداً، زنی که آن شایعه را پخش کرده بود و غیبت نموده بود

متوجه شد که کاملاً اشتباه می کرده. او خیلی ناراحت شد ونزد خردمندی

پیر رفت و پرسید برای جبران اشتباهش چه می تواند بکند. پیرخردمند گفت:

« به فروشگاهی برو و مرغی بخر و آن را بکش. سر راه که به خانه می آیی

پرهایش را بکن و یکی یکی در راه بریز» زن اگر چه تعجب کرد، آنچه را به او

گفته بودند انجام داد. روز بعد، مرد خردمند گفت: «اکنون برو و همه پرهایی

را که دیروز ریخته بودی جمع کن و برای من بیاور» زن، در همان مسیر، به راه

افتاد، اما با نا امیدی دریافت که باد همه پرها را با خود برده. پس از ساعتها

جستجو، با تنها سه پر در دست، بازگشت. خردمند پیر گفت: « می بینی؟

انداختن آنها آسان است اما باز گرداندنشان غیر ممکن است. شایعه نیز چنین

است. پراکندنش کاری ندارد، اما به محض این که چنین کردی دیگر هرگز

نمی توانی کاملاً آن را جبران کنی».

از خوردن گوشت برادر مرده ات خودداری کن . غیبت نکن

 

 

 

خدا همه ما رو از عذاب غیبت در امان نگه دار...آمین یا رب العالمین


موضوعات مرتبط: اخلاق و آثارش، زبان و سخن، معاد، مصالح اجتماعی، نفس، اخلاق اقتصادی، شناخت
برچسب‌ها: غیبت, ترک گناه
[ چهارشنبه ششم مرداد ۱۳۹۵ ] [ 20:33 ] [ بنده ی خدا ]
 

 

مرد با آبرو

امیرِمؤمنان علی (علیه‏ السلام) مقدار پنج وَسَق (حدود پنج بار) خرما براىِ

مردى فرستاد. آن مرد شخصى آبرومند بود و از کسى تقاضاى کمک نمى‏کرد،

شخصى در آنجا بود به على (علیه‏ السلام) گفت: آن مرد که تقاضاى کمک نکرد،

چرا براىِ او خرما فرستادى؟ به علاوه یک وَسَق براى او کافى بود.

حضرت به او فرمود: خداوند امثال تو را در جامعه ما زیاد نکند، من مى‏دهم،

تو بخل مى‏ ورزى، اگر من آنچه را که مورد حاجت او است، پس از سؤال او

به او بدهم، چیزى به او نداده ‏ام، بلکه قیمت آبرویى را که به من داده،

به او داده‏ ام. زیرا اگر صبر کنم تا او سؤال کند، در حقیقت او را وادار کرده ‏ام

که آبرویَش را به من بدهد، آن رویى را که در هنگامِ عبادت و پرستشِ خداى

خود و خداىِ من، به خاک مى‏ سایید.

 

 

 

مولي اميرالمؤمنين عليه‌السلام»: مِنَ النُبلِ أن يبذُلَ الرّجُلُ مالَهُ و يَصونَ عِرضََهُ.

 

كسي كه براي حفظ آبرو وحيثيت خود از مال و منالش مي‌گذرد نشانه اصالت و

 

بزرگواري اوست. 

 

 

 

 


موضوعات مرتبط: اخلاق و آثارش، مصالح اجتماعی، پندهای ضروری، اخلاق اقتصادی، شناخت
برچسب‌ها: حفظ آبرو, بهشت
[ سه شنبه پنجم مرداد ۱۳۹۵ ] [ 8:3 ] [ بنده ی خدا ]
 

 

به یاد داشته باشید كه هر گاه از دست كسی خشمگین و یا برآشفته شدید،

این، قوانین فردی شما است كه ناآرام تان كرده است، نه رفتار طرف مقابل.

((آنتونی رابینز)) 

 

 

 

 

پيامبر صلى الله عليه و آله:

 

 إنّ الغضب من الشّيطان و إنّ الشّيطان خلق من النّار و إنّما تطفا النّار بالماء

فإذا غضب أحدكم فليتوضّأ.
 

 

خشم از شيطان و شيطان از آتش آفريده شده است و آتش با آب خاموش مى شود،

پس هرگاه يكى از شما به خشم آمد، وضو بگيرد.

 


موضوعات مرتبط: اخلاق و آثارش، مصالح اجتماعی، پندهای ضروری، اخلاق اقتصادی، شناخت
برچسب‌ها: کنترل خشم
[ دوشنبه چهارم مرداد ۱۳۹۵ ] [ 9:15 ] [ بنده ی خدا ]

 

 
 

نشانم مي دهد چادر حيا را

 شرف را عصمت جانان ما را

چنان زيبا نموده روي او را

 نمي بيني برويش جز صفا را

تو داري مقنعه اي ماه رعنا

 بود زيباتر از تاج زليخا

حيا را او به رخسارت نشانده

 صفاي ديگري را کرده بر پا

 

 

 

رسول اكرم صلى الله عليه و آله : اَلحَياءُ حَسَنٌ وَلكِن فِى النِّساءِ أَحسَنُ؛

حيا خوب است ولى براى زنان خوب تر است.

 


موضوعات مرتبط: اخلاق و آثارش، معاد، واجبات، مصالح اجتماعی، پندهای ضروری، اخلاق اقتصادی، شناخت
برچسب‌ها: حیا
[ پنجشنبه سی و یکم تیر ۱۳۹۵ ] [ 9:15 ] [ بنده ی خدا ]
 

 

مثل مداد باش

 پسرک از پدر بزرگش پرسید : پدر بزرگ درباره چه می نویسی ؟
 
پدربزرگ پاسخ داد :درباره تو پسرم ، اما مهمتر از آنچه می نویسم ،
 
مدادی است که با آن می نویسم . می خواهم وقتی بزرگ شدی ، تو هم
 
مثل این مداد بشوی !

 

پسرک با تعجب به مداد نگاه کرد و چیز خاصی در آن ندید :

اما این هم مثل بقیه مداد هایی است که دیده ام  !

پدر بزرگ گفت : بستگی داره چطور به آن نگاه کنی ، در این مداد پنج

صفت هست که اگر به دستشان بیاوری ، برای تمام عمرت با دنیا به

آرامش می رسی :

صفت اول : می توانی کارهای بزرگ کنی ، اما هرگز نباید فراموش کنی

که دستی وجود دارد که هر حرکت تو را هدایت می کند . اسم این دست

خداست ، او همیشه باید تو را در مسیر اراده اش حرکت دهد .

صفت دوم : باید گاهی از آنچه می نویسی دست بکشی و از مداد تراش

استفاده کنی . این باعث می شود مداد کمی رنج بکشد اما آخر کار ،

نوکش تیزتر می شود ( و اثری که از خود به جا می گذارد ظریف تر و باریک تر )

پس بدان که باید رنج هایی را تحمل کنی ، چرا که این رنج باعث می شود

انسان بهتری شوی .

صفت سوم : مداد همیشه اجازه می دهد برای پاک کردن یک اشتباه ،

از پاک کن استفاده کنیم . بدان که تصحیح یک کار خطا ، کار بدی نیست ،

در واقع برای اینکه خودت را در مسیر درست نگهداری ، مهم است .

صفت چهارم : چوب یا شکل خارجی مداد مهم نیست ، زغالی اهمیت دارد

که داخل چوب است . پس همیشه مراقب باش درونت چه خبر است.

و سر انجام پنجمین صفت مداد : همیشه اثری از خود به جا می گذارد .
 
بدان هر کار در زندگی ات می کنی ، ردی از تو به جا می گذارد و سعی
 
کن نسبت به هر کار می کنی ، هشیار باشی و بدانی چه می کنی . 

 
 
 
 
امام علی (علیه السلام) : آفَةُ النُّجْحِ الْکَسَلُ

آفت موفقیت تنبلی است.
 
 
 
 
 

موضوعات مرتبط: مصالح اجتماعی، پندهای ضروری، جملات امید . تلاش . مثبت  . ارام، اخلاق اقتصادی، شناخت
برچسب‌ها: تلاش و پشتکار
[ چهارشنبه سی ام تیر ۱۳۹۵ ] [ 10:43 ] [ بنده ی خدا ]
 

 

در زمانهای گذشته، پادشاهی تخته سنگ را در وسط جاده قرار داد و برای

این که عکس العمل مردم را ببیند، خودش را در جایی مخفی کرد. بعضی از

بازرگانان و ندیمان ثروتمند پادشاه بی تفاوت از کنار تخته سنگ می گذشتند؛

بسیاری هم میزدندکه این چه شهری است که نظم ندارد؛ حاکم این شهر

عجب مرد بی عرضه ای است و ... با وجود این هیچکس تخته سنگ را از

وسط بر نمی داشت.نزدیک غروب، یک روستایی که پشتش بار میوه و

سبزیجات بود ، نزدیک سنگ شد. بارهایش را زمین گذاشت و با هر زحمتی

بود تخته سنگ را از وسط جاده برداشت و آن را کناری قرار داد. ناگهان

کیسه ای را دید که زیر تخته سنگ قرار داده شده بود. کیسه را باز کرد و

داخل آن سکه های طلا و یک یادداشت پیدا کرد. پادشاه در آن یادداشت

نوشته بود : " هر سد و مانعی می تواند یک شانس برای تغییر زندگی انسان

باشد."      

 

 

 

 حضرت علی علیه السلام :


طاعة اللّه سبحانه لا يجوزها الا من بذل الجد و استفرغ الجهد

به طاعت خدای سبحان دست نیابد مگر کسی که تلاش کند و نهایت کوشش

خود را به کار گیرد


موضوعات مرتبط: مصالح اجتماعی، پندهای ضروری، جملات امید . تلاش . مثبت  . ارام، اخلاق اقتصادی، شناخت
برچسب‌ها: تلاش و پشتکار
[ سه شنبه بیست و نهم تیر ۱۳۹۵ ] [ 9:35 ] [ بنده ی خدا ]
 
 
 
 
دختر با نازبه خداگفت:
 
چطور زيبا مي آفريني ام و انتظار داري خود را براي همگان نكنم؟
 
خدا گفت:زيباي من!تو را فقط براي خودم آفريدم
 
دخترك،پشت چشمي نازك كرد و گفت:خدا كه بخل نمي ورزد،بگذار آزاد
 
باشم
 
*خدا چادر را به دخترك هديه داد*
 
دخترك با بغض گفت:با اين؟اينطور كه محدودترم.اصلا مي خواهي
 
زنداني ام كني؟يعني اسير اين چادر مشكي شوم ؟؟؟؟
 
خدا قاطع جواب داد:بدون چادر،اسير نگاه هاي آلوده خواهي شد...
 
هر چيز قيمتي را كه در دسترس همه نمي گذارند.تو جواهري
 
دخترك با غم گفت:آخر...آخر،آنوقت ديگر كسي مرا دوست نخواهد
 
داشت.نه نگاهي به سمت من خواهد آمد و نه كسي به من توجه ميكند
 
خدا عاشقانه جواب داد:من خريدار توام!
 
منم كه زود راضي مي شوم و نامم سريع الرضاست.
 
آدميانند و هزاران نوع سليقه!
 
هرطور كه بپوشي و بيارايي،باز هم از تو راضي نمي شوند!
 
اصلا مگر تو فقير نگاه مردمي؟آن نگاه ها مصدومت ميكند
 
*دخترك آرزويش را به خدا گفته بود و مي خواست چونان فرشته اي
 
محبوب جلوه كند*

 

 

 پیامبر اکرم(ص) : زنان را از پوشیدن لباس‌های توجه برانگیز بر حذر

می‌داشتند.

 


موضوعات مرتبط: واجبات، مصالح اجتماعی، پندهای ضروری، اخلاق اقتصادی، شناخت
برچسب‌ها: حجاب و عفاف
[ چهارشنبه بیست و سوم تیر ۱۳۹۵ ] [ 8:14 ] [ بنده ی خدا ]

 

شب عفو است و محتاج دعایم ، زعمق دل دعایی کن برایم

اگر امشب به معشوقت رسیدی ، خدا را در میان اشک دیدی

کمی هم نزد او یادی زما کن ، کمی هم جای ما او را صدا کن

بگو یارب فلانی رو سیاه است ، دو دستش خالی و غرق گناه است...

التماس دعا فراوان دارم از همه شما عزیزان

 

 

 

 

. قال الامام علي - عليه السّلام - : أعجَزُ النّاسِ من عَجَزَ عنِ الدّعاءِ.
 
امام علي - عليه السّلام - فرمود: عاجزترين و ناتوان ترين مردم، كسي است كه از
 
دعا كردن ناتوان باشد

موضوعات مرتبط: اهمیت دوستی و همنشینی، دعا، مصالح اجتماعی، پندهای ضروری، اخلاق اقتصادی، شناخت
برچسب‌ها: دعا بکن
[ یکشنبه ششم تیر ۱۳۹۵ ] [ 15:30 ] [ بنده ی خدا ]
 
 
روزه اعضا و جوارح 
 
در ماه رمضان چند جوان پیرمردی را دیدند که پنهانی غذا می‌خورد. به او گفتند: ای پیرمرد
 
مگر روزه نیستی؟ پیرمرد گفت: چرا روزه هستم. فقط آب و غذا می‌خورم.
 
جوانان خندیدند و گفتند: واقعاً؟پیرمرد گفت: بله، دروغ نمی‌گویم، به کسی بد نگاه نمی‌کنم،
 
کسی را مسخره نمی‌کنم، با کسی با دشنام سخن نمی‌گویم، کسی را آزرده نمی‌کنم،
 
چشم به مال کسی ندارم، غیبت نمی‌کنم و ...
 
بعد پیرمرد به جوانان گفت: «آیا شما هم روزه هستید؟»
 
یکی از جوانان درحالی که سرش را پایین نگهداشته بود به آرامی گفت: خیر،
 
ما فقط آب و غذا نمی‌خوریم!
 
 
 
 
 
 
 

عَنْ فاطِمَةَ الزَّهْراءِ عليهاالسلام : ما يَصْنَعُ الصّـآئِمُ بِصِـيامِهِ اِذا لَمْ يَصُنْ لِسانَهُ

وَسَمْعَهُ وَبَصَرَهُ وَجَوارِحَهُ. 

حضرت زهرا عليهاالسلام فرمود: روزه دارى كه زبان و گوش و چشم و جوارح

خود را حفظ نكرده روزه اش به چه كارش خواهد آمد.

 
 

موضوعات مرتبط: اطعام و رزق و روزی، واجبات، مصالح اجتماعی، پندهای ضروری، اخلاق اقتصادی، شناخت
برچسب‌ها: اطعام
[ سه شنبه هجدهم خرداد ۱۳۹۵ ] [ 8:45 ] [ بنده ی خدا ]
 
مراقب چشم هایمان باشیم.
 
جوانی به حکیمی گفت: وقتی همسرم را انتخاب کردم، در نظرم طوری بود که گویا خداوند
 
مانندش را در دنیا نیافریده است. وقتی نامزد شدیم، بسیاری را دیدم که مثل او بودند.
 
 
وقتی ازدواج کردیم، خیلی‌ها را از او زیباتر یافتم. چند سالی را که را با هم زندگی کردیم،
 
دریافتم که همه زن‌ها از همسرم بهتراند. حکیم گفت: آیا دوست داری بدانی از همه این‌ها
 
تلخ‌تر و ناگوارتر چیست؟
 
جوان گفت: آری.حکیم گفت: اگر با تمام زن‌های دنیا ازدواج کنی، احساس خواهی کرد که
 
سگ‌های ولگرد محله شما از آن‌ها زیباترند.
 
جوان با تعجب پرسید: چرا چنین سخنی می‌گویی؟
 
حکیم گفت: چون مشکل در همسر تو نیست. مشکل اینجا است که وقتی انسان قلبی
 
 
طمع‌کار و چشمانی هیز داشته باشد و از شرم خداوند خالی باشد، محال است که چشمانش
 
 
را به جز خاک گور چیزی دیگر پر کند. آیا دوست داری دوباره همسرت زیباترین زن دنیا باشد؟
 
جوان گفت: آری.
 
حکیم گفت: مراقب چشمانت باش.
 
 
 
 
 
امام جعفر صادق(ع) فرمود:

 هرکس نگاهش به زنی بیفتد ، آنگاه چشمش را به بالا بیاندازد،  یا چشم خود را بر

هم گذارد، ( پس از آن) دیده اش را باز نکند مگر اینکه خداوند حور العینی را به

همسری او درآورد.

 

موضوعات مرتبط: اخلاق و آثارش، واجبات، مصالح اجتماعی، نفس، پندهای ضروری، اخلاق اقتصادی، شناخت
برچسب‌ها: شناخت
[ چهارشنبه دوازدهم خرداد ۱۳۹۵ ] [ 9:38 ] [ بنده ی خدا ]

 

 

تلنگری بر وجود خود

تعريف ميكرد چند روزی که در یکی از اتاق‌های بیمارستان بستری شده بودم، زن و شوهری

در تخت روبه‌روی من هر روز جر و بحث مي‌كردند. زن می‌خواست از بیمارستان مرخص شود اما

شوهرش می‌خواست او همان‌جا بماند. از حرف‌های پرستارها متوجه شدم که زن یک تومور

دارد.

در بین مناقشه این دو نفر کم‌کم متوجه شدم یک خانواده روستایی ساده بودند با ۲ بچه.

تمام ثروتشان یک مزرعه کوچک، ۶گوسفند و یک گاو است.

در راهروی بیمارستان یک تلفن همگانی بود، هر شب مرد از این تلفن به خانه‌شان زنگ می‌زد.

صدای مرد خیلی بلند بود با آنکه در اتاق بیماران بسته بود اما صدایش به وضوح شنیده

می‌شد. 

موضوع همیشگی مکالمه مرد با پسرش هیچ فرقی نمی‌کرد: گاو و گوسفند‌ها را برای چرا بردید؟

وقتی بیرون می‌روید، یادتان نرود در خانه را ببندید. نگران ما نباشید. حال مادر دارد بهتر می‌شود. 

چند روز بعد زن برای جراحی آماده شد او پیش از آنکه وارد اتاق عمل شود ناگهان دست مرد

را گرفت و درحالی که گریه می‌کرد، گفت: اگر برنگشتم، مواظب خودت و بچه‌ها باش.

مرد با لحنی مطمئن حرفش را قطع کرد و گفت: اینقدر پرچانگی نکن. بعد از گذشت ۱۰ ساعت

پرستاران، زن را به اتاق رساندند. عمل جراحی با موفقیت انجام شده بود. مرد از خوشحالی

سر از پا نمی‌شناخت. مرد آن شب مثل شب‌های گذشته به خانه زنگ نزد. فقط در کنار تخت

همسرش نشست و غرق تماشای او شد که هنوز بیهوش بود.

اولین روزی که ماسک اکسیژنش را برداشتند، دوباره جر و بحث زن و شوهر شروع شد.

هر شب، مرد به خانه زنگ می‌زد. روزی در راهرو قدم می‌زدم.

وقتی از کنار مرد می‌گذشتم داشت می‌گفت: گاو  و گوسفندها چطورند؟

یادتان نرود به آنها برسید.

یک باره به طور اتفاقی نگاهم به او افتاد. ناگهان با تعجب دیدم که اصلا کارتی در داخل تلفن

همگانی نیست. مرد درحالی که اشاره می‌کرد ساکت بمانم، حرفش را ادامه داد تا اینکه

مکالمه تمام شد. بعد آهسته به من گفت: خواهش می‌کنم به همسرم چیزی نگو.

گاو و گوسفندها را قبلا برای هزینه عمل جراحی‌اش فروخته‌ام. برای اینکه نگــــران آینده‌مان

نشود، وانمود می‌کنم که دارم با تلفن حرف می‌زنم.

 

 

حضرت زهرا سلام الله عليها فرمودند :

بهترين شما کسي است که در برخورد با مردم نرم تر و مهربان تر باشد و ارزشمندترين

مردم کساني هستند که با همسرانشان مهربان و بخشنده اند.


موضوعات مرتبط: اخلاق و آثارش، خانواده، اهمیت دوستی و همنشینی، واجبات، پندهای ضروری، دوستی، اخلاق اقتصادی
برچسب‌ها: آئین همسرداری
[ چهارشنبه دوازدهم خرداد ۱۳۹۵ ] [ 8:26 ] [ بنده ی خدا ]

 

 

آبروداری کن ای زاهد مسلمانی بس است...!

کبریای توبه را بشکن پشیمانی بس است
از جواهرخانه خالی نگهبانی بس است

ترس جای عشق جولان داد و شک جای یقین
آبروداری کن ای زاهد مسلمانی بس است

خلق دلسنگ‌اند و من آیینه با خود می‌برم
بشکنیدم دوستان دشنام پنهانی بس است

یوسف از تعبیر خواب مصریان دلسرد شد
هفتصد سال است می‌بارد! فراوانی بس است

نسل پشت نسل تنها امتحان پس می‌دهیم
دیگر انسانی نخواهد بود قربانی بس است

بر سر خوان تو تنها کفر نعمت می‌کنیم
سفره‌ات را جمع کن ای عشق مهمانی بس است!

فاضل نظری

 

 

 

امام علی ( ع) :  اگر شب کسی را در حال گناه دیدی، فردا به آن چشم نگاهش نکن،

شایدسحر توبه کرده و تو نمی دانی

 

 


موضوعات مرتبط: اهمیت دوستی و همنشینی، مصالح اجتماعی، اخلاق اقتصادی، شناخت
برچسب‌ها: حفظ آبرو
[ دوشنبه دهم خرداد ۱۳۹۵ ] [ 9:38 ] [ بنده ی خدا ]

 

داستان زیبای صداقت

دویست و پنجاه سال پیش از میلاد در چین باستان شاهزاده‌ای تصمیم به ازدواج گرفت. او با مرد خردمندی مشورت کرد و تصمیم گرفت تمام دختران جوان منطقه را دعوت کند تا دختری سزاوار را انتخاب کند.

وقتی خدمتکار پیر قصر ماجرا را شنید بشدت غمگین شد، چون دختر او بطور مخفیانه عاشق شاهزاده بود. وقتي دخترش از ماجرا با خبر شد گفت او هم به آن مهمانی خواهد رفت.

مادر گفت: تو شانسی نداری، نه ثروتمندی و نه خیلی زیبا. دختر جواب داد: می دانم هرگز مرا انتخاب نمیکند. اما فرصتی است که دست کم یک بار او را از نزدیک ببینم.

روز موعود فرا رسید و شاهزاده به دختران گفت: به هر یک از شما دانه ای میدهم
هر کسی که بتواند در عرض شش ماه، زیباترین گل را برای من بیاورد، ملکه آینده چین می شود.
دختر پیرزن هم دانه را گرفت و در گلدانی کاشت. سه ماه گذشت و هیچ گلی سبز نشد، دختر با باغبانان بسیاری صحبت کرد و راه گلکاری را به او آموختند، اما بی نتیجه بود، و گلی نروئید.

بالاخره روز ملاقات فرا رسید. دختر با گلدان خالی اش منتظر ماند و دیگر دختران هم هر کدام گل بسیار زیبائی به رنگها و شکلهای مختلف در گلدان های خود داشتند.

لحظه موعود فرا رسید، شاهزاده هر کدام از گلدان ها را با دقت بررسی کرد و در پایان اعلام کرد دختر خدمتکار همسر آینده او خواهد بود. همه اعتراض کردند که شاهزاده کسی را انتخاب کرده که در گلدانش هیچ گلی سبز نشده است.

شاهزاده توضیح داد: این دختر تنها کسی است که گلی را به ثمر رسانده، که او را سزاوار همسری امپراطور می کند: گل صداقت ... همه دانه هایی که به شما دادم عقیم بودند و امکان نداشت گلی از آنها سبز شود !!!
 
 
 
 
 
 
 امام صادق عليه السلام : إِنَّ الصّادِقَ أَوَّلُ مَن يُصَدِّقُهُ اللّه عَز َّوَ جَلَّ يَعلَمُ أَنَّهُ صادِقٌ
و َتُصَدِّقُهُ نَفسُهُ تَعلَمُ أَنَّهُ صادِقٌ؛


راستگو را نخستين كسى كه تصديق مى كند، خداى عز و جل است كه مى داند او

راستگوست و نيز نفس او تصديقش مى كند كه مى داند راستگوست.


موضوعات مرتبط: اخلاق و آثارش، مصالح اجتماعی، پندهای ضروری، اخلاق اقتصادی
برچسب‌ها: صداقت
[ چهارشنبه پنجم خرداد ۱۳۹۵ ] [ 10:45 ] [ بنده ی خدا ]
 

 

فضل بن ابی قره گوید: ما بر امام صادق علیه السلام وارد شدیم در حالی كه او بروی دیواری مشغول كار بود.

عرض كردیم : خداوند ما را فدای شماگرداند اجازه دهید مااین كار را برای شما انجام دهیم یااینكه غلامان آن را انجام دهند.

امام علیه السلام فرمود: نه ، بگذارید خود آن را انجام دهم زیرا من دوست دارم كه خداوند عزوجل مرا ببیند در حالی كه بادستهای خود كار می كنیم و و بازحمت دادن به خود در طلب مال حلال هستم .

آنگاه فرمود: امیرالمومنین علیه السلام برای تحصیل حاجت خود تلاش می كرد و دوست داشت كه خداوند او را ببیند كه خود را در طلب حلال به زحمت انداخته است .

 

پیامبر اکرم (ص ) : اَلعِبادَهُ سَبعونَ جُزء، اَفضَلُها جُزءً طَلَبُ الحَلالِ؛

عبادت هفتاد جزء است و بالاترین و بزرگترین جزء آن کسب حلال است.


موضوعات مرتبط: اخلاق اقتصادی
برچسب‌ها: تلاش و پشتکار
[ دوشنبه بیست و سوم فروردین ۱۳۹۵ ] [ 10:30 ] [ بنده ی خدا ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ

به نام ایزد منان

با عرض سلام و احترام به بینندگان و

خواننتدگان محترم این وبلاگ.

این وبلاگ فقط برای دلخوشی بنده

است در ضمن این وبلاگ شخصیت

واقعی منو رو نمایش نمیدهد لطفا منو پاک

و قدیس خطاب نکنید و از گذاشتن نظراتی

که باعث ناراحتی و بی احترا می به بنده

میشود خودداری کنید .

با توکل بر خدا در صورت امکان هر روز پست

جدیدی خواهم گذاشت.و نکته مهم بعضی

پست ها از قبل آماده پخش خواهند بود در

صورتی که نظر و پیشنهادی دادید که

پاسخگو نبودم یا به دلایل شخصی میباشد

که نظر پخش نخواهد شد یا فعالیت کاری و

درسی باعث عدم پخش نظر خواهد بود  

همچنین اگر نظر و پیشنهاداتی در خصوص

بهتر شدن این وبلاگ دارید با کمال میل

مشتاق راهنمایی و کمک شما دوستان

هستم.

و در خواست دیگری که از شما عزیزان

دارم این است که آدرس این وبلاگ را بین

عموم پخش کنید....

الزکاه العلم نشرهُ/ زکات علم نشر آن است. مولا علی ( ع)

**************

امیدوارم این وبلاگ مورد رضایت و

خشنودی پروردگار و ائمه اطهار

و همچنین شما سروران گرامی گردد

با آرزوی عاقبت بخیری برای شما عزیزان

دوستدار شما

برچسب‌ ها
ع (8)
عقل (5)
مرگ (4)
قلب (4)
علم (3)
ص (3)
حیا (3)
خشم (2)
س (1)
عج (1)
لینک های مفید
امکانات وب