|
ترانه های بی صدا آن سوی دلتنگیها خداییست که داشتنش پایان تمام دلتنگیهاست
| ||
|
رنگ چشای مادرم..... صدسال بگذره ، مادر به یادت هستم...برای دیدن تو چشامو بستم........ چرا نمیای به خوابم....... امروز به خودم میگفتم سی سال عمر گرفتم فوقش 30 دیگه عمر بگیرم.....که نمیخوام عمرا عمر زیاد بخوام.... دلم برا اون روزایی تنگ شده که کنارت میخوابیدم با صدای نفسات بوی تنت اروم بودم.... یه وقتایی این تنهایی دیونم میکنه این بغض لعنتی کی تموم بشه.......کاش مزارت نزدیک بود.... رنگای چشای نازت....هیچوقت تحمل ناراحتیت رو نداشتم هیچوقت نتونستم ناراحتیت رو ببینم..رو تخت بیمارستان دستام تو دستات بود....چجوری خدا دلش اومد تو رو ازم بگیره......یجا خوندم نوشته بود اون دنیا همه از هم فرارین حتی مادرم سراغ فرزندش رو نمیگیره همه دنبال اعمال خودشونن.....کاش دروغ باشه....من اون دنیا میخوام تو رو ببینم...بغلت کنم بوست کنم ....صورت تپل نازتو گاز بگیرم.....لعنت به این اشک هااااا که موقع نوشتنم اذیت میشه.... ولی دوست دارم عادت کردم بنویسم گریه کردم با چشایی که تار میشه تایپ کنم... واسه محرم لحظه شماری میکنم....کاش بشه زودتر بیام پیشت....من هیچ وقت تنها سر مزارت نبودم هیچوقت نتونستم تنها بشینم پیشت حرف بزنم....هر وقت اومدم پیشت تنهاتر برگشتم.... مامان کاش یکم بفکر یدونه خل و چلت بودی... باورم نمیشه تونستم 5 سال و خورده دووم بیارم....میگفتن خاک مرده سرده....گفتن خدا مهرشو از دلت در بیاره....هیچکدوم نشد....نشد فقط این گریه ها نصیبم شد ...انقد گریه کردم اب دماغمم راه افتاد..الان بودی میگفتی دختر دماغوووو بازم شکرت خدا... [ سه شنبه بیست و سوم خرداد ۱۴۰۲ ] [ 22:17 ] [ بنده ی خدا ]
|
||
| [ طراحی : وبلاگ اسکین ] [ Weblog Themes By : weblog skin ] | ||